شکلات کاکائویی : باجه نفرین
رازیست آدمی که به سودای هیچ و پوچ روزی هزارمرتبه میمیرد تا زندگی کند!
با هوا رفتن سرور سایت بلاگفا تعدادی از نوشته های سال 93 من و شهرزاد پرید... چند شب پایانی این قصه باضافه پست آخر وبلاگ که مصادف با اسفند 93 و پاسخ منفی مجدد خانواده شهرزاد بود.

 

و اما قصه منو شهرزاد ...

هزار و یکشب طول کشید. و در آخرین شب همه چی برعکس داستان افسانه ای هزارو یکشب شهرزاد شد. برای پایان داستان خودم و شهرزاد هر چیزی رو تصور میکردم جز اتفاقی که افتاد. به مخیله من نمیگنجید. بعد از سه سال انتظار و کنار اومدن با شرایط روحی سخت، پس از سه سال مخالفت پدر شهرزاد و تلاش مادرش برای وصل ، خواهرای شهرزادم به جمع موافقین پیوستن. خدا راه زندگی رو هموار کرد و تیر ماه امسال پدر شهرزاد موافقت کرد من و پدرم بعد از سه سال مجدد بریم خونشون . اوایل مرداد شبی رفتیم و صحبتی کردیم. کم کم رفت و آمد من به خونه شهرزاد شروع شد. به نوعی دوران نامزدی شروع شد. راست گفتن که همنشینی محبت میاره... پدری که سالها مخالف من بود حالا منو با جان صدا میکرد، کنارم می نشست و موافق من بود. مهرم به دل همه اعضای خانواده نشسته بود. اما ... چیزی که هیچوقت تصورشو نمیکردم پیش آمد.

شهرزادی که خودش تلاش کرد تا پدرش مجدد ما رو بپذیره یهویی قاطی کرد. انگار سه سال فشار خانواده شهرزاد رو به نقطه شکست رسونده بود. انگار لحظه ای که همه مشکلات و موانع برداشته شده بود شهرزاد خسته شد. هنوز گیجم و هیچوقت نمی تونم پاسخی برای این گیج بودن پیدا کنم.
چطور یهویی شهرزاد برای ازدواج با من دو دل شد وقتی پدرش از ته دل به من راضی شد!!! در طی 3.5 ماه نامزدی شهرزاد هر هفته تغییر عقیده میداد یک هفته جوابش بله بود یک هفته نه ! و من سخت ترین روزها رو سپری میکردم. چون فاصله بین من و شهرزاد خیلی زیاد بود ارتباطمون فقط تلفنی بود . ای کاش نزدیک هم بود و حضوری میتونستم دوباره حالشو مثه روزای اول کنم.

خلاصه شهرزاد بهم پشت کرد... نمی دونم اسمشو چی بذارم ، نامردی ؟ یا ... یاد فیلم کنعان می افتم. اونجا که ترانه علیدوستی در نقش همسر محمدرضا فروتن بی خودی میخواست ازش جدا شه. شهرزادم بدون اینکه دلیلی داشته باشه احساس میکرد علاقه من، اونو توی قفس کرده... نمی دونم چه اتفاقی افتاد. میگفت دیگه بهت علاقه ندارم !!! همش میگفت متاسفم ...

بهرحال شهرزاد طی این چندماه جو خونه رو طوری پیش برد که پدرش یهویی طی چند روز دوباره مخالفت کرد. آخرین شب ( یعنی همین امشب) تونستم شهرزادو راضی کنم به زندگی مشترک اما این بار دوباره  پدرش بشدت مخالف بود.

 نمی دونم شهرزاد توی خونشون چی از من گفته بود که اینطور همه چی برگشت به نقطه شروعش.  نمیدونم چطور شهرزاد سه سال احساس مشترکمون رو تونست نادیده بگیره. چنان به عشق و علاقه شهرزاد ایمان داشتم که به خودم میگفتم اون منو بیشتر دوست داره. اما چطور آدم میتونه الکی اینهمه عشق و احساس و روزهای خوب زندگی رو نادیده بگیره. علاقه شهرزاد منو تا اینجا نگه داشت. هر وقت هوای رفتن به سرم میزد با ابراز علاقه شهرزاد، به موندن فکر میکردم.

می دونم شهرزاد چند وقت دیگه پشیمون میشه. اما چرا میخواد با خودش مبارزه کنه و به خودش سخت بگیره ،نمیدونم!!!

دریغ از یک بیت شعر که بشه در پایان بنویسم ...

دریغ از زمانی که اینجوری از دست رفت....

من از الماس به زغال تبدیل شدم. هر دو از کربن هستن اما این کجا و آن کجا.

 

یاد اون دیالوگ فیلم love story  می افتم : عشق یعنی هیچوقت نخوای بگی متاسفم...

[ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵ ] [ 21:42 ] [ ملودی ]
این روزها مد شده هر جمله نیمچه فلسفی رو برای تاثیر گذاری بیشتر به یه بنده خدایی باید نسبت بدهند! دکتر شریعتی ، ایکسی ، ایگرگی...


شکسپیر میگوید " در عجبم از زنان ! که از خدای به این بزرگی فقط یک شوهر میخواهند و از شوهر به این درماندگی همه دنیا را "

[ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:54 ] [ ملودی ]
اولین شب خواستگاری

 

دوشنبه ۲۱ بهمن  ساعت ۸:۱۵ با ایل و تبارمون رفتیم دم خونه حاج آقا خاسر (khasar) آینده  

درب گشوده شده و ما رفتیم داخل. مثه جلسه کنکور که تمامی رفقا لبریز از استرس بودن و من خونسرد بودم ، اینجا هم خیلی ریلکس بودم. اما مجبور بودم طبق دستور العملهای پیش کسوتان سرمو پایین نگه دارم و ساکت دست به سینه و کمر صاف بنشینم. خانواده حاج آقا خاسر این ژست مارو دیدن به خیالشون استرسم بالای درجه غنی سازی بود.

این جلسه فقط برای آشنایی خانواده ها برگزار شدو طبق معمول گفتن از بچه ها و مدرک و شغلو کارو اصالتو .... بود.

خواهرای شهرزاد خیلی زیر چشمی منو نگاه میکردن!!! یکی شونو که کارد میزدی خونش نمیامد... نمی دونم چرا اینقد عصبانی بود. ولی  والدینش نرمال بودن.

خلاصه بعد از یک ساعتو نیم  گفتمانمون تمام شد و اومدیم خونه. رفتم برای گرفتن گزارش ، بله طبق حدس قبلی ، خواهرای شهرزاد مخصوصا کوچیکه خیلی بدش اومده بود. تنها مادر و پدرش از من و خانوادم خوششون آمده بود. بهرحال این خواهرا حرفایی زده بودم که شدیدا به غرورم برخورده بود و بجای عصبانیت فقط تاسف خوردم به حال و روز خودمون ایرانی ها !!! که از اصالتمون تنها یه هخامنشی رو یاد گرفتیم و یه کوروش کبیر که ایشون هم به برکت تبلیغات اینقد کبیر شده! مابقی از سر تا پامون ، از زیر پوست تا روی پوست همش فرهنگ و تفکر تزریق شده غربی شده و روز به روز عمق فاجعه بیشتر میشه چرا که این خودباختگی فرهنگی به " روشنفکری، تمدن ، باکلاسی و امثالهم " تغییر نام پیدا میکنه.

 

[ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ ] [ 23:46 ] [ ملودی ]
اتفاق 20

انگار باید یه جورایی به بعضی چیزها اعتقاد پیدا کرد!  20اُمین شب قصه شهرزاد و یک اتفاق 20 !

چهارشنبه  خواهرمان با مادر شهرزاد حرف زده بود و امشب برای گرفتن جواب تماس گرفته بود که ...

خانواده شهرزاد قبول کردن در همین ماه بهمن هرزمان که گذرمون به شهرشون افتاد اولین نشست رو در راستای آشنایی خانواده ها برگزار کنیم.

و اعجاب دیگه این ماجرا اینه که تماس خواهر گرامی من در ساعت 20:20 صورت گرفته !!!


[ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:20 ] [ ملودی ]
اولین گام :

دیشب با خواهر بزرگ حرفیدیم و قرار شد که امروز با خانه شهرزاد تماس بگیره.! فی القصه بگویم که خواهر گرامی ساعاتی قبل تماس گفته و گفتگویی با مادر شهرزاد خانم داشته که نتیجه آن پیگیری در چند روز آینده شد!

و از قضا یکی از خانمهای فامیل که در چند شب قبلی داستان شهرزاد قصد همکاری با ما را داشت ( همان شب گفتگو با پدر) نیز من باب احوالپرسی با مادر زن آینده ام ( خخخخ) نیز به خانه شان زنگیده و سرانگشتی هم به داستان ما نشان داده است .

تا به اینجا که خاطرمان از زاویه مادر زن جمع است اما از جانب پدر زن همچنان تفریق است! چرا که همزادمان در این خانواده کمی که چه عرض کنم ، بیش از حد کرم ریزی می نموده و ذهن مبارک این پدر زن را مشوش نگاه داشته است!

حالا انشاا... که به امید خدا همه چی به هم دوخته شود.


[ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ] [ 11:51 ] [ ملودی ]
اولین برف
یه چند روزی بود که عازم مامویت شده بودیم. در شهر کثیف و شلوغ تهران! نرم افزار هواشناسی گوشیم نشون داده بود که روز دوشنبه سه شنبه توی شهرمون برف میاد. ولی هوای تهران و کرج هم همچی باحال بود که تا روز برگشت در سر سودای برف داشتیم!

خلاصه تهران و کرج که برفی نیامد ولی دوشنبه توی شهر ما برف باریدن گرفته بود و من توی کرج داشتم خودمو میخوردم. از اونطرف زیباترین لحظات رو منو شهرزاد از هم دور بودیم.

تلاشمونو کردیمو همون دوشنبه ماموریت رو ختم به خیر کردیم و برای سه شنبه تونستیم بلیط تهیه کنیم...
سه شنبه ساعت 12از تهران پریدیم و باکمی تاخیر 14.5رسیدیم. خیلی دلم میخواست تو این هوا با شهرزاد باشم ولی نمیشد. خلاصه دست به دامن افکار خبیث شدیم و به بهانه ای شهرزاد ازخونه بزنه بیرون و در محوطه بزرگ و وسیع نزدیک خونه من مشغول قدم زدن و برف بازی شدیم. ای که چه صفایی داشت. سالها بود که همچین لحظاتی رو تجربه نکرده بودم. و البته این یک مورد بهترین موردش بود.
و در هوای برفی خیلی چیزها می چسبه!

و این هفته سرشار بود از ضلع سوم مثلث زندگی من ؛ عشقبازی با سرمای زمستان

 

[ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ] [ 16:30 ] [ ملودی ]
اولین گام

عددهای 7 و 40 دو عدد مقدسه. و انگار حکمتی در اینکه بعد از چهل روز سری دوم قصه های هزار و یکشب شهرزاد رو از سر گرفتم باشه!

آخرین مرحله تحقیقات در مورد خانواده شهرزاد و شخص خودش تمام شد و قرار بود امروز یکی از خانمهای فامیل که از نزدیکان مامان شهرزاده در جلسه روضه با مامانش صحبت کنه و یک نشست زنانه جهت آشنایی اولیه برگزار بشه.

مامان شهرزاد با پدرخانم آینده من که درمیان گذاشته ایشون بلافاصله گفته نه! بدون اینکه بپرسه پسره کی هست!!!

اغلب پدرهای جامعه ما فکر میکنن چون با دخترهاشون همیشه میگن و میخندن، دخترهاشون باهاشون خیلی راحتنو از سروکولشون بالا میرن ، رابطه خیلی صمیمی و نزدیکی با دختراشون دارن و ....! در حالی که همیشه در اشتباهن. برخی از پدران ما حساسیت هایینشون میدن که هیچوقت فرزندشون جرات درمیون گذاشتن حرفهای شخصی خودشو با گدرش نداره و این باعث میشه که هیچوقت نزدیکترین و مورد اعتمادترین دوست یک جوان اعضای خانوادش نباشن! چراکه اعضای خانواده همیشه واکنشهای تندتری درمقایسه با گروه هم سالان و دوستان نشون میده.

رابطه شهرزاد بعنوان سوگولی خانواده با پدرش بسیار صمیمیه اما اینکه شهرزاد جرات اینکه بگه من از استاد خودم خوشم اومده رو نداشته باشه ؛ یک فاجعه است.

بهرحال در صبح روز بعد که آماده رفتن به محل کار شده بودم ؛ شهرزاد نتیجه صحبتهای دیشب بابا و مامانش رو به ما ابلاغ کرد و حالم گرفته شد!

اما انگار جناب پدرخانم آینده داره یواش یواش درمورد من از مادر زن آینده میپرسه ! و این یعنی روزنه امیدی درحال شکافتنه.

[ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۲ ] [ 18:1 ] [ ملودی ]

سه چیز را با احتیاط بردار : قدم     قلم     قسم


سه چیز را پاک نگه دار : جسم    لباس   خیال


از سه چیز کار بگیر: عقل   همت    صبر


از سه چیز خود را دور نگه دار: افسوس   فریاد   نفرین


سه چیز را آلوده نکن : قلب   ربان   چشم 


سه چیز را هیچگاه فراموش نکن :  خدا   مرگ   دوست

[ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲ ] [ 8:15 ] [ ملودی ]
دیروز گفتگوی من و شهرزاد بر سر یه موضوع تازه به یک بحث پنهان مبدل شد! بحثی که بیشتر روز من تاثیر گذاشت .

شهرزاد تقریبا دختر دم دمیه هست!  و از اینکه فردی تو هوا حرف بزنه و یا تحت تاثیر جو، عصبی می شم. شهرزاد حرفی رو می گه اما وقتی در موقعیت مربوطه قرار میگیرهبه طور کل حرفش عوض میشه. انگار ظرفیت و گنجایش چیزهای جدید رو نداره ،مثل مردم چشم و گوش بسته ای که هرنوع تعارفی رو پذیرا هستن!  شاید حساسیت من باعث این برداشتم شده! نمی دونم!!

بهرحال حرفاش ضربه بدی به احساس و روحیه من زده بطوری که از دیروز تا الان خالی از هرنوع حسی نسبت به شهرزادم!! بااینکه امروز ، اولین روز آذرماه ، یه روز کاملا ابری و بارانی بود،انهم از آن باران های نم نم دوران دانشجویی ، و من بجای لبریز شدن از شهرزاد ، در همچین هوایی درحال تهش شدن از شهرزادم!!!

برای دخترها وقتی اسم ازدواج و شوهر میاد اشتیاق دوچندانی در وجودشون پیدا می شه و همچنین حس پررنگی به طرف مقابل.  من حس میکنم شهرزاد بیشتر وابسته من شده تاعاشق و دوستدارم. و دل من هم آنقدر واشریده که دیواره هاش جانی برای چسبیدن به این قبیل احساسات رو نداره و یا اینکه احساسات دخترها انقدر خیس و نم کشیده که به دیواره هاش نمی چسبه!!! بازهم نمی دونم من برداشت بدی کردم یا نه!

 شهرزاد خیلی از پشت ویترین  خودنمایی میکنه . هیچوقت قبول نمیکنه که حرف زدنش کلیشه ایه ، خودش رو بهترین و عاری از عیب و نقص می دونه ، همچنان مامانی و رفیق بازه... شاید من شاد شنگول بودن شهرزاد رو با این ویژگیها اشتباه گرفتم.

من مسائل احساسی رو خیلی بزرگ و افسانه ای می بینم و دوس دارم کسی هم که ادعای نوعی احاس رو به من داره ، تا ابد و در همه لحظات حسش وسیع، واقعی و کامل باشه. مثه حس من به موسیقی.

 

دوستی گفته بود : مشکل اینجاست، پختگی بیش از حد شما، سادگی و لطافت بیش از حد شهرزادتون... این یکی از بهترین فاکتور های ازدواجِ درست! اما من فکر میکنم برای ازدواج باید فاصله متعادل باشه. گاهی وقتها که برای شهرزاد حرف میزنم با خنده میگه : خب منبر تموم شد؟ یعنی حرفای من برای اون قابل فهم نیست و سنگینه! شهرزاد اهل اندیشیدن در مسائل اطرافش نیست، همه چیز رو سطحی میبینه و به عمق مسائل نمی تونه نفوذ کنه.  به راحتی میشه افکار و عقایدتو بهش تحمیل کنی و در قبال کاری که ازش بخوای بدون فکر تجزیه تحلیل میگه : کسایی که دوسشون دارم اگه ازم کاری رو بخوان انجام میدم!!! و این یعنی اگر آزاد باشه همرنگ با جامعه و تکنولوژی پرزرق و برق این دنیا پیش میره بدون تامل در خوب و بد ها!

 

نمیدونم شهرزاد حساسه  و یا  ترسو ، خودخواهه و یا لجباز ، شوخو شادو شیطونه و یا جلف و سبک ، دروغگو ویا زرنگ ، باوفا و یا مرموز ، عاشقه و یا وابسته ، از سر تنهایی به من دلبسته یا نه ؟!!!

 

بهرحال شاید حکمتی در اینکهمن اینچنین برداشتی کردم، باشه . همانطور که حتما حکمتی در نه گفتن  به کدبانوانی که پپشتر از شهرزاد به من معرفی شد ؛ بود. ترس از این دارم که شهرزاد واقعا یکی از نعمتهای خوبی باشه که خدا بر سر راهم گذاشته و من ازش فاصله بگیره. اما اگر اینطوره پس چرا نشانه ای از آرامش ناب نمی بینم!؟

دیگه حسی برای ادامه داستان  هزار و یکشب شهرزاد ندارم و اینجا پایان این نوشته هاست. شاید روزی دوباره ازسرگرفته بشه!

[ جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ ] [ 21:7 ] [ ملودی ]
لحظاتی با سهراب سپهری

هیچگاه فکرش را هم نمی کردم که روزی در کنار مزار مردی بنشینم که به دیوار دبستان سنگ می زد !! آسمان و زمین مال او بود !! با زن زیر باران می خوابید و مادرش ریحان می چید ....

روزی رسید که لحظاتی در کنار سهراب نشستم و سروده ای از سروده هایش را در دل زمزمه کردم.

 

یادش بخیر سالهای دبیرستان که با خواندن صدای پای آب سهراب آرام میگرفتم. یادش بخیر سالهای عشق به مریم که بدنبال احساسم در شعر "دلم عجیب گرفته است "  سهراب بودم.

 

زندگی بازهم مسیری را پیش رویم گذاشته که اتفاقات جالبی رقم می خورد.از شهرزاد گرفته تا دیدن مزار سهراب ...! در مدت زمانی که به ماموریت جنوب تا شمال رفته بودیم، گذرمان به شهر کوچکی در کاشان به نام "مشهد اَردهال" افتاد... زادگاه سهراب. مزار سهراب هم غریب بود همچون مزار اخوان ثالث، تنها یک سنگ نبشته سیاه خوابیده بر روی زمین.

مزار سهراب در صحن امامزاده ای بود که مردمان آن شهر بسیار عبادتش می کردند و سهراب را به جرم اشعارش طرد کرده بودند! و جالب این بود که اغلب مردمان مشهد اردهال شعر سهراب را می دانسته و از بَر بودند. وجود سهراب ترسی به دلشان انداخته بود چرا که بیشتر مردم برای دیدار سهراب به شهرشان می آیند نه برای زیارت امامزاده !!!

 ۱۴ آبان ۹۲

[ سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۲ ] [ 19:55 ] [ ملودی ]

این جمله چقدر بجاست، شاید سال و ماهی عزیزانت را نبینی و یا صدایشان را نشنوی اما :

ندیدن سخت است ، اما همین که می دانم هستی دنیایم زیباست !

یکی از آرزوهای همیشگی مادر زیارت کربلا ، مکه و مسجد جمکران بود. ولی عمرش به دنیا نبود که ببیند نایب الزیاره او شدم.

از طرف اداره ای که در آن مشغول به کار هستم ماموریتی به قم ، کاشان و یزد به تورمان خورد. اولش قرار بر سمنان بود اما انگار حکمتی در این جابجایی بوده که ما نمی دانیم!  بهرحال این توفیق نصیبم شد تا به آرزویی که مادر داشت کمی نزدیک شده و به نیابتش زیارتی کرده باشم.

شب مهتابی ، سوز سرما و محیط خلوت و... آنچنان فضای معنوی در مسجد جمکران ایجاد کرده بود که دلِ دل کندن از آنجا را نداشتم.

[ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲ ] [ 11:41 ] [ ملودی ]
اولین کارآموزی زایمان

امروز قرارشد از طرف اداره بریم ماموریت و تا اخر هفته نمی شد شهرزاد رو ببینم. مشغول آماده کردن توشه سفر بودم که خانم دکترمون زنگید و گفت : (البته با ذوق و اشتیاقی صدچندان ) اولین زایمان رو توی اتاق عمل ساعت ۱۴:۴۵  انجام دادم و یه پسر کوشولوی ناز به دنیا آوردم

منم گفتم پس بچه اول خودتم پسره . البته خانم مامانی پسرهم دوست داره. یه بار یه اس جالبی فرستاد که کلی خندیدم : چرا خانمها دکتر مامانی دارن ولی آقایون دکتر بابایی ندارن ؟!!

 

[ یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۲ ] [ 14:45 ] [ ملودی ]

خداحافظ گل مریم ، گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی ، به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب ، غم بارونو بَردارم

[ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲ ] [ 10:0 ] [ ملودی ]
زیباترین لحظه

 

دعوای دیشب همون منو درگیر خودش داشت. کلا به شهرزاد فکر میکردم اما خودمو بی خیال نشون می دادم.

وقتی یاد پیامک های شهرزاد می افتادم لبریز از حس دوست داشتنش می شدم. امشب کنسرت بهنام صفوی بود و دیشب برای شهرزاد و خواهرش بلیط گرفته بودم. امروز به بهانه دادن بلیط های کنسرت باهاش قرار گذاشتم برای خدافظی کردن...

ساعت حدود 4 شهرزاد از راه رسید. طبق معمول از پشت شیشه ماشین با لبخند ازم استقبال کرد. نشستم توی ماشین...فضای داخل ماشین پر بود از عطر مریم، حدس زدم شاید واسم گل خرید. بلیط هارو دادم بهش. مشغول حرف زدن بودیم... ازش خواستم عینک آفتابی رو از چشماش برداره توی ماشین نشسته ، آفتابی هم نیست.

وقتی شهرزاد عینکشو برداشت احساس کردم دختر دیگه ای جلومه!!!!! چشمای سیاهی که همیشه برق می زد و نور داشت حالا تیره مثه خاکستر شده بود!!!!! پوست صورتش ، اطراف چشماش انگار یه لایه ی کدر کشیده شده بود. از شدت تعجب مونده بودم چی بگم !!! همش می پرسیدم شهرزاد قبلا لنز گذاشته بودی و بهم نگفتی؟ چشمات چرا اینجوری شده ؟ به صورتت چی زدی ؟ چرا صورتت این شکلی شده ؟...... من سوال می کردمو اون گهی لبخند می زد و گاهی ساکت بود. یهویی زد زیر گـــــــــــــــــریــــــــــــه

وای خدای من ... این لحظه رو اصلا نمی تونم بنویسم ... فقط می تونم بگم خدایا شکرت که شهرزاد رو بهم دادی. و برای اولین بار اینجا می نویسم : شهرزادم دوست دارم.

این اولین باری نبود که یه دختر جلوی من گریه می کرد. بخاطر احساسش. شهرزاد گفت از دیشبه کارم شده گریه! وقتی بغض شهرزاد ترکید تازه فهمیدم چرا چهره این دختر 180 درجه عوض شده بود. بخدا احساس می کردی این دختر اون شهرزاد من نیست. در حینی که گریه میکرد از توی کیفش یه شاخه گل مریم زیبا و یه جعبه پر از گلبرگهای رز قرمز و یه عکس سهراب سپهری که پشتش غزل خداحافظیمونو نوشته بود ، بهم داد و گفت مجید خواهش میکنم برو !!!

کنسرت شب هم روحیه شهرزاد رو عوض کرد .

این زیباترین و عاشقانه ترین لحظه ای بود که تا اینجا با شهرزاد داشتم.


[ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ ] [ 16:10 ] [ ملودی ]
اولین نمک پاش ما

اولین روز این هفته رو با اشتیاق تمام منتظر دیدن شهرزاد بعد از 3 روز بودم. همینطور اونم مشتاق شنیدن گفتگوی من و پدر بود.

حدود ساعت 6 همدیگرو دیدیم. یه انار بستنی خفن هم خریدم و مشغول خردنش بودیم که من ماجرا رو براش تعریف میکردم. وقتی رسیدم به اونجایی که به دستور پدر شماره خونه شهرزادو از خودش گرفتم ، خانم ناراحت شد که چرا اینطوری شمارمو گرفتی و... من هرچی سعی میکردم بهش بفهمونم که کار بدی انجام ندادم و شما خیلی حساسی، اثر نداشت. و شهرزاد خانم به شدت داشت روی اعصابم قدم میزد و به توضیحاتم می خندید.


دعوامون شد و خواستم از ماشین پیاده شم که نذاشت. کمی توی ماشین سکوت کردیم ولی بازم آروم نشدم و پیاده شدم. و شهرزاد رو تنها گذاشتم. طول خیابون رو طی میکردمو منتظر بودم هر لحظه شهرزاد هم با ماشین برسه اما خبری نبود! حدس زدم داره گریه میکنه. وقتی رسیدم خونه بهم اس داد و بازم حرفای خیلی شکننده ای زدم یعنی در حد اینکه بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمت.

می گم حکایت من شده حکایت همون ترانه سیاوش قمیشی.

امشب برای شهرزاد شب سختی بود. البته توی ذوق من زده شد!!


[ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ ] [ 22:58 ] [ ملودی ]
خنده ای که به تبسمی نمادین مبدل شد.

 

امروز اولین روز آبان ماه بود و روز عید غدیر. پدر برای استقبال از بازگشت عمو کوچیکه از حج اومده بود اینجا. منم برای نهار رفتم جایی که پدر دعوت شده بود. همش به این فکر میکردم که چطور میشه با پدر صحبت کرد ؟ آیا پدر خودش میاد در مورد شهرزاد باهم صحبت کنیم؟

در همین افکار بودم که پدر کمی سرش رو خم کرد سمت من و پرسید : خونه این دختره رو می دونی کجاست؟ باباشو میشناسی؟  و این استارت بحث ما شد. پدر سوال میکرد و من جواب میدادم. تا اینکه زنگ زد به یکی از عموها به امید اینکه شاید خانواده شهرزاد رو بشناسن. از قضا میزبان ما هم ( از هر دو طرف، زن و شوهر) خانواده شهرزاد رو میشناختن.

بالاخره بحث من و شهرزاد در این محفل داغ شد و خانم میزبان شروع کرد به گفتن : مادرش رو میشناسم فامیل ماست و از روستای آبا اجدادی ما هم هستن ... خانم بسیار مهربون و خوش برخورد ... . مرد میزبان هم شروع به گفتن کرد : بله آقای فلانی با من همکار بوده ولی توی بخش دیگه ای... . خوشبختانه یکی از اقوام میزبان، همسایه شهرزادشون بود. همه خندان بودیم که پدر گفت : شماره دختره رو داری؟ گفتم بله. گفت :شماره خونشونو بگیر.

آقا خلاصه اینکه ما شماره خونه شهرزاد رو  گرفیم و دادیم. اما قرار ش اول با اون همسایه صحبت کنن.

نمیدونم آدم از دست جماعت سیستانی چه بکنه! به قول یه استاد دانشگاهی، ما برای شناساندن فرهنگ سیستانی باید سیستانی های اصیل رو پیداکنیم و در دانشگاه های خودمون استخدام کنیم. افرادی که الان با نام سیستانی پُز میدن یه مشت آدم های چندش آور شدن. از آه و ناله که بگذریم خانم همسایه سیستانی اینطور گفته بود : ما ۳۰ ساله همسایه اینها هستیم. پدر خانواده اهل سنت هست! مادر خانواده یه اخلاق خاصی داره !! توی زندگی بچه هاش دخالت میده !!! خواهر بزرگش با شوهرش مشکل داشته !!!! از خوده دختره چیزی نمیدونیم والا ، نه اینه دخترهای ما رو باباشون میبره دانشگاه، با دخترشون رفت و آمد ندارن !!!!! نه اصلا تهران زندگی نکردن !!!!!!

خدای من .....

آخه شما که دختر مجرد هم سن و سال من ندارین پس چرا باید اینطور حرف برنید؟! واقعا درسته که تحصیلات و اجتماعی بودن خیلی در اخلاق و منش انسانها تاثیر میذاره. شهرزاد قسم میخوره که ما دو دوره مختلف رو در تهران زندگی کردیم و اونجا دوتا خونه داریم.این خانم که ۳۰ ساله همسایه ما بوده ندیده پدرم بهمراه شوهرش واسه نماز میرن مسجد محله ! مشکل داشتن یه زن و شوهر در زندگی خصوصیشون چه ربطی به تحقیقات در مورد دختر دیگه خانواده داره ؟ شما که با این خانواده در رفت و آمد نیستین از کجا فهمیدین مادر خانواده در زندگی بچه هاش دخالت داره؟ مگر هر کار ثوابی رو باید به چشم کباب کردن نگاه کرد؟  وقتی از دختر کسی چیزی میپرسن و شما چیزی نداری که بگی چرا باید طوری جواب بدی که دل مردم به شوره بیفته ؟ مگه شهرزاد با پای پیاده میره دانشگاه؟ مگه باباش اونو آزاد گذاشته که هر غلطی میخواد بکنه ؟ مگه شهرزاد اونقد ر شعور نداره که خوب و بد رو تشخیص بده؟

شهرزاد میگفت : یه بار برای دختر یکی از همسایه ها اومده بودن واسه تحقیق و بجز از خونه ما و دیگران ، از این خانم هم تحقیق کرده بودن و اون دختره همسایه ما الان نزدیک به ۴۰ سال سن داره و هنوز  مجرده!!!

 

خلاصه خنده های جمع  ما همه یکهویی به سکوت تبدیل شد! و وقتی به چشم های حاضرین نگاه میکردم یه حس عجیبی داشتن. و سر و سامان گرفتن من و شهرزاد تا نیمه راه رفته بود که با بیشعوری یک خاله زنک همه چی نزول کرد به نقطه مبدا و شاید به مدت یکی دو ماه عقب افتاد! و قرار شده خانواده تحقیقات بیشتری بکنن و به دنبال کسی هستن که با خانواده شهرزاد شون رفت و آمد داشته باشه.

[ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲ ] [ 16:0 ] [ ملودی ]

ترس؟ شک؟ یا مَرَز؟!

 

دیشب پیامکی از خواهر بزرگه رسید. خواهر بزرگه ماجرا رو با پدر درمیان گذاشته بود و پدر هم گفته بود نه!!! تنها به جرم اینکه خانواده شهرزاد قومیتشون با ما فرق میکنه!

بابا قرن ۲۱ شده تا کی باید فارس و بلوچ، کرد و لر و ترک بازی داشته باشیم؟ ها تا کی؟ انسانیت و اخلاق که به قوم و ایل و تبار نیست.

مثل همیشه گزینه های مورد نظر خودشونو معرفی میکنن! جالب اینجاست که بعضی از گزینه ها همسن خودم هستن و من هیچوقت نمی تونم به ازدواج با دختر همسن خودم فکر کنم. چون مسائل فیزیولوژیکی که در سن میانسالی نمود پیدا میکنه باعث بی روح شدن روابط زن و شوهر میشه. تجربه جای خود، ولی هیچکس به اندازه خودم نمیتونه منو بشناسه!

نکته جالب اینجاست که پدر بدون هیچ تحقیق و بررسی گفته اینا فلان هستن!!! درحالی که خانواده شهرزاد یک پله از خانواده من بالاتره و این ازدواج خودش سکوی پرتابی برای منی میشه که هیچ انگیزه و اعتماد به نفسی در وجودم یافت نمیشه.

 

و اما امروز قرار بود آبجی کوچکم با شهرزاد قرار ملاقاتی داشته باشه. اما من اول صبحی که بیدار شدم تا لحظه ای که رسیدم سرکار بشدت ذهنم درگیر افکار منفی بود. شهرزاد چطور دختریه ؟ شاید همش فیلم و ظاهر نمایی باشه ؟ اخه تو این زمونه به کی میشه اعتماد کرد! توی زندگیم  با دو تا دختر که دوست بودم بعد از مدتی کوتاهی تصمیم به ازدواج گرفتم . اولی یک دختر مودب و اجتماعی بود، ولی روزهایی که داشتیم با خانواده درموردش مشورت میکردیم متوجه شدم جز بامن ، با ۳-۴ تا پسر دیگم دوسته !!!!!!!! پسرای خوش تیپ و قد بلند و پولدار. دختر دومی هم دخترک شیرین و شیطونی بود که میگفت من دختر گرم و هاتی هستم، ولی هیچوقت نمیذاشت باهم رابطه ج ن س ی حتی در حد بوسه داشته باشیم، تا اینکه بعد از مدتی فهمیدم این دختر خانم کم سن و سال، اصلا باکره نیست و لیست دوست پسراش هیچوقت بسته نمیشه!!! یکی از دوستان میگفت : دخترا واسه دوست شدن دنبال بهترین ها هستن، افرادی که خوش تیپ و  پولدار باشن و  ماشین مدل بالا و... ولی میگن شوهر هرکی شد ، شد!

و حالا همه ترس من اینه شهرزاد و احساساتش همه ترفندهایی برای شوهر باشه. چون به گفته خود شهرزاد پسر مودب و نجیبی بودم ، سربه زیر و تودار. خب کی همچین شوهری رو از دست میده!!! شهرزاد هم میگه من دختر هاتی هستم، مودب و اجتماعیه ، کمی پرشوره !!!

خدایا چکار کنم با این دوگانگی؟ آخه توی این شهر که وضعیت اغلب دختراش افتضاحه چطور میشه ریسک کرد و به ندای قلب گوش داد؟! درسته پنج انگشت برادرن اما برابر نیستن و شاید شهرزاد، یک اندر هزاران باشه!

[ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۲ ] [ 11:19 ] [ ملودی ]
شبی با سولماز

 

تعطیلات عید قربان تمام شده بود و دلتنگ برای دیدن شهرزاد بودم. اولین روز کاری بود و طبق معمول منتظر پایان روز تا ساعت قرارمون از راه برسه. بازهم طبق معمول هر روز کوچه پشتی و داخل ماشین . این بار یه مهمان هم همراهمون بود. اولین ویلن من ... سولماز ... ویلنی که شهرزاد خیلی مشتاق دیدنش و شنیدنش بود. توی ماشین دقایقی برای شهرزاد ویلن زدم و شهرزاد هم بعد حدود  دو ماه واسم ویلن زد. لحظات زیبایی برای شهرزاد رقم میخورد.

گرچه شب زیبایی بود ولی آخر شب یه کوچولو سر دیدن خواهرم باهم بگووووو مگوووو کردیم. که اینم نمکه دیگه

[ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲ ] [ 18:21 ] [ ملودی ]

ما وفا کردیم جفا پنداشتند

عشق ما را ادعا پنداشتند

 

هرکه از دریا و طوفان حرف زد

بی تامل ناخدا پنداشتند

 

جیغ خفاش هزاران ساله را

روی گیتارش صدا پنداشتند

 

درتوهم خانه ایمانشان

ناخدایان را خدا پنداشتند

 

دستشان در خون ما آغشته بود

رنگ خونم را حنا پنداشتند

 

خانه درویش کنج عزلت است

خلوت ما را خطا پنداشتند.

ماشااله خلیلی

[ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۲ ] [ 7:46 ] [ ملودی ]
می خواستم این چند روزه رو از دل شهرزاد در بیارم . باز هم طبق معمول همیشه خرید گل  برام سخت بود.  مشغول انجام امور محوله در خارج از اداره بودم که به شهرزاد زنگ زدم . تازه کلاسش تمام شده بود.

سرمو گرفتم بالا ... همون دکه گلفروشی قبلی جلوم سبز شد. با شهرزاد قرار گذاشتمو رفتم داخل.

دو شاخه رز قرمز و صورتی برداشتم و دادم به خانم گلفروش ( که خودش پرورش دهنده گله) . مشغول تماشای گلها و دکور دکه بودمو دستورات لازمو می دادم. روبان می زنید ... لطفا یه قرمزشو ... چند لحظه ای چشمم رفت روی کارت پستالهای کوچولو... خانم لطفا یه دوست دارمو هم بذارید  

نکته جالب اینجا بود که خانم گلفروشی که توی این چند بار هیچوقت لبخند نمیزد اینبار یه لبخند خیلی ملایم روی لباش بود و وقتی گفتم چقد میشه ؟ ... گفت : شما فقط پول گل رو بدین !!

جان ؟!

بابا ای ول فهمیدی ماجرا عشقو عاشقیه ؟!!

[ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲ ] [ 10:55 ] [ ملودی ]
شنبه بود و شهرزاد باتفاق خانواده رفته بود خونه مادربزرگ و فامیلاشون دور هم جمع بودن. شهرزاد اس داد که خوش تیپ کردمو... ماهم تعریفی کردیمو ...

شهرزاد حرفایی می زد که کم کم حسادت من به گل کردن میامد. بهرحال دلم میخواست منم می بودم و همچین لحظاتی با شهرزاد می داشتم. خلاصه مغزم آب روغن قاطی کرد و بحث مسخره ای سر جلوه گری ظاهرش راه افتاد و کشیده شد به تفاوت عقیده ها مون. قرار شد فردا حضوری با هم بحرفیم.

 آقا حکایت من شده مثال همان ترانه زیبای سیاوش قمیشی :  من بگم جدا شیم ، تو بگی که نمی تونم

******* 

فردا شب طبق معمول شهرزاد بعد از کلاس اومد دیدنم و منم بااینکه ته دلم روشن بود و می دونستم که شهرزاد رو ترک نمی کنم، گفتگومونو ادامه دادم و شهرزاد تماماً مشغول جواب دادن بود. اما همش می خندید! شهرزاد میگفت برای باتو موندن دو دل شدم باید بیشتر بشناسمت و این حرفش خیلی منو می سوزوند چون من توسرم فکر ازدواج باهاشو داشتم و سپرده بودم به خانوادم در موردشون تحقیقات لازمو انجام بدن.  بهرحال وقتی از ماشین پیاده شدم گفتم بدرد زندگی با هم نمی خوریم نیاز نیست زحمت بکشی و منو بشناسی.

بازهم طبق معمول وقتی رسید خونه اس داد. یکشنبه این هفته هم داشت به اخر می رسید که من و شهرزاد ازهم جدا شدیم و به قول معروف کات کردیم.

*******

دوشنبه رو تماما جلوی خودمو می گرفتم تا به شهرزاد فکر نکنم و اس ندم. اما اون سر ظهری یه پیام عاشقانه فرستاد و بعدازظهر اس داد که از جلوی پنجره اتاقت رد شدم ولی ندیدمت کاش می شد واسه آخریم بار ببینمت. مجدداً از کلاس که برمیگشت اس داد و ازش خواستم که بیا همدیگرو ببینیم.

ازخدا خواستیم و پریدیم تو بغل شهرزاد و آشتی اخه مرد حسابی مریضی مگه !!!

 

و این سه روز پرماجرا و شیرین هم گذشت.

[ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۲ ] [ 23:55 ] [ ملودی ]

 

 << حماقت وقتی جمعی شد ناپدید می شود. >>

[ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲ ] [ 11:10 ] [ ملودی ]
گل مریم

اولین گل مورد علاقه من گل مریمه. وای که این گل نهایت زیبایی رو در خودش داره.

مثل همیشه شهرزاد بعد از کلاسش اومد دیدنم. ولی یهو دیدم جلوی چشام یه گل مریم ظاهر شد...( گوشاتونو درویش کنید) یه لب کوچولوی خفن از شهرزادم گرفتم.

خلاصه امشبو بیخیال بحث های مربوط به زندگی شدیم. تنها پرداختیم به خودمان و خودمان

 

شهرزاد میگه : ملودی، خیلی خبیث شدم  آخه مامانشو دور میزه (خخخخخخخ) و...

[ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۲ ] [ 19:51 ] [ ملودی ]
ملودی دست به گل

مدتها بود که میخواستم به شهرزاد گل هدیه بدم ولی مگر این کارم میذاشت. صب تا بعدازظهر سرکار بعدشم خواب و خستگی و گل فروشی های دور. اما بالاخره به شیوه ای خفن یه گل خریدمو رفم دیدن شهرزاد ...

وقتی گل رو بهش دادم عجب ذوقی کرده بود.

 

 

فردای این روز ساعت حدود ۱ توی محل کارم بودم که شهرزاد تماس گرفت و گفت : دارم میرم دانشگاه بیا دم در واست انار دونه کردم...  صادقانه بگم این یک مورد رو تاحالا تجربه نکرده بودم. یک میوه بهشتی و سکسی ، وسط گرمای ظهر... فقط جای یه بوس کوچولو کم بود.

شهرزاد علاوه بر اینکه به تازگی ویلن به دست گرفته ، نقاشم هست. زیر ظرف انار واسم یه کارت پستال گذاشته بود، از بس قشنگ و طبیعی بود فک کردم از بیرون خریده. نگو که خانمی خودش کشیده بود.

[ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲ ] [ 17:45 ] [ ملودی ]
شوی لباس

برای دیدنن خانواده رفته بودم ولایت. عجب حالی میده بعد از مدتها به سرزمین پدری سری بزنی.

وسطای روز بود که شهرزاد پیام داد خواهرم میخواد منو به عنوان مانکن ببره واسه شوی لباس تا لباسی که طراحی کرده رو من بپوشم... و این شد آغاز یک تنش پیچشی  نمی تونستم با این تفکر شهرزاد کنار بیام. خودشو مانکن برای یک شوی لباس ببینه! از اینکار خوشش بیاد!! و ...!!! خلاصه بهش گفتم من و شما نمی تونیم باهم باشیم. کلی بحث کردیم درمورد خیلی چیزها.

تا روز بعد که برگشتم به شهر محل کارم و شهرزادو دیدم، باهم سرد بودیم. بهش گفتم باهات شوخی کردم که نمی تونیم باهم باشیم. ( چه کنم دیگه کمی خبیث هستم .. خخخخخخ ) ولی طفلکی کلی گریه کرده بود و حتی خواهر بزرگشم فهمیده بود که خانم عاشق استاد ویلنش شده. در این شب به خانواده ماجرای شهرزاد رو گفتم. ولی ...!

شهرزاد عادت داره وقتی ناراحت میشه و بعضش میگیره . ته دفترش شروع میکنه به نوشتن. من اونشب به زور دفتر ازش گرفتم و نوشته هاشو خوندم. فقط می تونم سکوت کنم... و شاید هم بشه گفت : شهرزاد رو باور کردم.

[ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ ] [ 16:45 ] [ ملودی ]
امان از دل ژولیده...

توی این هفته لحظات خوبی رو باهم بودیم و همه حرفهامونو می زدیم. ولی یه دختر هیچوقت نمی تونه عادی حرف بزنه. همیشه باحالت ایده ال به تشریح مباحث مشغوله! و این مشکل اساسی بر سر راه شناخته. اما به نظر میاد تفاهم ( به معنای توانایی تحمل تفاوتها) در بین منو شهرزاد پررنگ باشه.

شهرزاد دختر آخر خانوادست. تابحال طعم سختی، درد ، بی پولی، کمبود امکانات، محدودیت و... رو نچشیده و حتی ندیده! اما میگه من فلان و بهمان. گفتن سادست، ولی آیا می تونه در موقعیتش که قرار بگیره باهاش کنار بیاد؟ وقتی خونه پدر باشیم هرچی دلمون بکشه به پدر می گیم و  دیر یا زود برامون تهیه میکنه. اما وقتی مستقل باشی نمی تونه هرچیزی رو داشته باشی. و بدست آوردن متضمن سختی دادن به خوده.

امروز سر یه مسئله ساده خیلی از شهرزاد ناراحت شدم و هردو تا صبح روز بعد دلگیر بودیم اما فردا شهرزاد برای تماشای ویلن نوازی من اومده بود سالن اجرا!!! و به کل یادم رفت ازش دلگیر بودم!!!

و یه بوس کوچولوی عاشقانه چه میکنه با دلها

[ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۲ ] [ 12:8 ] [ ملودی ]
اولین بوسه عاشقانه

اولین روز کاری هفته بعد ... اتعطیل که شدم شهرزاد اومد دنبالم با ماشین  می چرخیدیمو حرف میزدیم.

چرا شهرزاد اینقد بزرگ و رسمی حرف میزد؟ ،فقط بخاطر اینکه این بار اسم ازدواج درکار بود؟ آخه دخترها یه ویژگی های خاصی دارن دیگه!  همیشه سعی داشت خودشو مثبت نشون بده، متفاوت با بقیه دخترا ، هرچیزی رو میگفت اولین بارم!!!

من که ازش نخواستم بگه. ولی این سبک حرف زدن دل منو چرکی میکرد! با ۲۳ سال سن امکان نداره !!!

خلاصه امروز یه ۵ ساعتی باهم بودیم. حرفهایی که زدیم خیلی منو دو دل کرده بود. هر دو تا در سکوت خلوتمون اطرافو نگاه میکردیمو یه نگاهم به همدیگه و لبخند... گفتم شهرزاد میخوام ببوسمت ... آروم لبامونو گذاشتیم روی هم ... با یه فشار کوچولو چند ثانیه نفسمو حبس کردم ... و این اولین بوسه عاشقانه از نوع خالصش بود.

گرچه بار اولم نبود ولی این از روی  عشق و علاقه ی صادقانه ی دوطرفه بود . و  ازاین بوسه فهمیدم علاقه شهرزاد شدیدتره تا علاقه من.

اما با گفتن اینکه این اولین بارم بود دوباره ذهن منو به چالش کشوند.

[ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲ ] [ 7:42 ] [ ملودی ]
اولین شاخه گل

فقط  چند روزی از روی هم ریختنمان گذشته بود... من یزد ، شهرزاد تهران ! دو هفته دوری ... تااینکه شب با دلی گرفته مشغول اس بازی ( همان پیام بازی خودمان) بودیم که شهرزاد گفت : فردا صبح یه سورپرایز برات دارم که همه این اعصاب خوردی ها رو از بین می بره.

خلاصه سورپرایزش رو ساعت ۸ صبح ، همان ساعتی که ازرختخواب بلند میشم، طی پیامکی اعلام داشت  شهرزاد در کوچه کنار خونه منتظرم بود !!! بابا شما که تهران بودی اینجا چه میکنی!؟ اینقد خوشحال شده بودم که نگو.

اولین گل رُز قرمزی که سرشار از عشق باشه رو از دست شهرزاد گرفتم. رنگ و بوی این گل با بقیه گلهایی که گرفته بودم فرق داشت. این گل نه به هوای شوهر کردن بود، نه برای دل به دست آوردن ! بلکه از عمق وجود احساسه شهرزاد بود. اون روز خیلی دلم میخواست یه بوس کوچولو ازش بگیرم ولی نمی شد.

[ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲ ] [ 14:12 ] [ ملودی ]
پست قبلی( برای شهرزاد) اختصاص داشت به شنبه ۱۶ شهریوری که در یک پیامک بازی دوستانه ( البته بعنوان استاد و شاگردی اما با شیوه نوینش) که من در حال به سرانجام رساندن پروژه مخ زنی بودم ، شهرزاد پرسید : اون دختر منم؟!

و در این صبح کاری پیوند دوطرفه من و شهرزاد بسته شد.

چندروز بعد قرار ملاقاتی گذاشتیم و مثل آدم بزرگها ( از اون بزرگها) گپ زدیم. شهرزاد ابراز علاقه هایی میکرد که باورم نمی شد! هیچوقت فکر نمی کردم این هنرجوی ناخلف از روزهای آغازین کلاس مشق ویلن دل در گرو استادش که من باشم ، داشته !!! خلاصه شهرزاد از احساساتش میگفت و من بی احساس تر می شد.

نمی دانم... انگار دلم مثل تصویر ششهای روی پاکت سیگار، پوسیده! انگار دلم مثل ساختمانهای ضد زلزله چشم بادامی های ژاپنی شده...! که با زلزله ای فقط به خود  می لرزد بدون هیچ ویرانی! هنوز چند روز از رابطه خارج از استاد و شاگردیم با شهرزاد نگذشته بود که دیگرخبری از  آن لرزشها و احساسات دلم نبود.

چشملن سیاه و براقش ... موهای سیاه و لختش ... صدای دلنشینش و روحیه شادش ... اندام چون چهار مضرابش همه یکطرف و اخلاق خوبش آنطرف! وسوسه ام می کرد. برای انتخابش!  اما نمیدانم چرا پوست سفید انسانها بیشتر جذبم می کند؟! شاید بخاطر اینکه در سفیدی آنها ملودی تیره و خط خطی را نمی بینم!!!

بهرحال قطب مثبت شهرزاد قوی تر از قطب منفی اش شد و ما هم که دو قطبی نزدیک شدیم و چسبیدیم به هم.

و این روزها شهرزاد بی نهایت عاشق و دلداده ملودی شده است.

[ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲ ] [ 9:20 ] [ ملودی ]
شاید این بار قصه من هم ختم به خیر بشود.

مدتیه با هنرجوی ویلنم روی دایره ریختم و رابطه اجتماعی ( به قول نسل جدید : دوستی اجتماعی ) داریم گرچه هرازگاهی پنجه هایمان درهم می شود . اما دیگه میخوام جواب این دل لامصب رو بدم. بسه دیگه ناز کردن. البته نار کردن که نیست! من به هرچیزی که میخواستم نرسیدم و یا اگر رسیدم باب دلم نبوده. یکی از این موارد مثلث زندگی منه. دختری که دلم میخواست و با  سلیقه خودم طراحی کرده بودم هیچوقت انگار قرار نیست به دستم برسه.

حالا دارم سعی میکنم شهرزاد رو جای همون پُرتره جا بزنم.

 

اولین قرار ملاقات رسمی رو توی کافه مرداد گذاشتیم. از خصوصیات شخصی و خانوادگی حرف زدیم...

آخرین روز کاری این همه شهرزاد قرارشد بره تهران و وقت خداحافظی ...

[ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲ ] [ 0:41 ] [ ملودی ]
درباره وبلاگ

تو را برای ابد ترک می کنم ،مریم
چه حسن مطلع تلخی برای غم ،مریم

پکی عمیق به سیگار می زنم اما
تو نیستی که ببینی چه می کشم،مریم

برای آنکه تو را از تو بیشتر می خواست
چه سرنوشت بدی را زدی رقم ،مریم   
**************************

امکانات وب