تبليغاتX
 شکلات کاکائویی = باجه نفرین

شکلات کاکائویی = باجه نفرین

یک عمر دور و تنها،تنها به جرم اینکه او سر سپرده می خواست؛ من دل سپرده بودم...!

شبی با دکتر انوشه

دیشب یکشنبه ۱۷ آبان یکی دیگه از افتخارات دوران دانشجویی نصیبم شد.سال گذشته شبی رو با کیوان ساکت گذروندم و شبی با جمشید جم و شبی هم با امین تارخ. و ما امسال با دکتر انوشه روانشناسی که فایل بلوتوثی سخنرانیشو اکثرا شنیدن. این سخنرانی که از ساعت ۸:۴۵ شروع شد تا ساعت یک بامداد طول کشید. دکتر توی سخنرانیش به بسیاری از مسائلی که من بهش اعتقاد داشتم و در بحث با دوستانم رد می شد اشاره کرد.یکی از مهمترینشون این بود که شخصیت پذیری فرزندان ما از دوران طفولیت خودمون شروع میشه. مراجع و کارشناسان علوم دینی میگن اگه تا ۴۰ شبانه روز(البته شک دارم شاید ۷۰ شبانه روز)  قبل از جماع پدر به هرچی فکر کنه و هر عملی انجان بده تاثیرش در نطفه هست و بصورت ارثی به بچه می رسه. اعتقاد من اینه که اکثر ویژگی هایی که ما داریم اعم از مثبت و منفی به دلیل اعمال پدر و مادر مون در دوران قبل از ازدواجشون از بچگی تا جوانی هست. حتی تاثیری که از محیط می گیریم.اگه نفطه ما از یه آدم فوق العاده قوی(از نظر ایمان.البته منظورم از قوی این نیست که حزب الهی باشه منظورم اینه که در حفظ ایمانش قوی باشه) هیچ وقت تاثیرات منفی رو از محیط نمیگیریم.البته اراده و شعور هر انسانی هم هست اما در هر زمینه ای استثنا هم وجود داره.

ما بقی سخنان دکتر انوشه باشه واسه بعد.


 

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه 18 آبان1388 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت


امروز در دانشگاه پیام نور زاهدان چیزی دیدم که کمترجایی اتفاق میفته و اصلا شاید نیفته.

به عنوان مقدمه عرض کنم که استادی به ما گفت: هرچه علم استاد بیشتر ادب و تواضع استاد هم بیشتر.

درس استاتیک بود و به عنوان مستمع آزاد رفتم سرکلاس. این استاد محترم دانشگاه پیام نور زاهدان به دانشجویان تذکر داد که وقتی من وارد کلاس میشم از جاتون بلند شید. من که سالهاست توی دانشگاه سیستان و بلو چستانم ندیدم استادی اینقدر فروتن !!!!! باشه که بخواد واسش بلند شیم تازه برعکس تمنا دارن که بنشینیم سرجامون.

نکته دوم این استاد اعتراض به تعطیلی کلاس توسط دانشجویان بود. از قرار معلوم ساعت ۸ تا ۱۰ صبح بوده و ایشون ساعت ۹:۳۰ آمده که بره سرکلاس. مگه دانشجو معطل توئه؟ مگه تو کی هستی رئیس سازمان بین المللی مهندسان دنیا؟ یه فوق لیسانس که توی پیامن نور و آزاد درس میده. خیلی جالبه ها استاد دانشجوها رو تهدید به کسر نمره کرده.

همینه دیگه تو کشور ما فقط یه طویله یا مهدکودک درست میکنن که بچه ها برن درس بخونن و اسمشونو بذارن دانشجوی پیام نور  و چندتا بی سواد رو بذارن مدرس .


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 13 آبان1388 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


سرکه 7 ساله

هفت سال گذشت از عشق من به مریم. هفت سال قبل در یه همچین روزایی، پاییز ۸۱ سر ایستگاه سرویس مدرسه وایستاده بودم. با دوستم که نامردی اون باعث نرسیدنم به مریم شد علاوه بر بی عرضگی خودم، حرف میزدم که یه دختر با صندل رد شد اونم بدون جوراب و رفت کنار ما واسه اتوبوس وایستاد. روشو کرد سمت من. اولین چیزی که دیدم یه جفت چشم سیاه اهویی که برقش تنمو لرزوند و یه صروت زیبا.توی اون هفته ۳بار دیدمش و دین و دل به یک دیدن باختیمو خرسندیم. حالا بعد از گذشت ۷ سال مریم ازدواج کرده و من همچنان عاشق یک بار با او بودنم.گرچه مریم هیچ وقت نفهمید که معنای نگاه پر از آب و رنگ من چی بود. هیچ وقت نتونستم حتی یه بار باهاش حرف بزنم. افسوسش که فقط یک سال مریم رو دیدم چون اون پیش دانشگاهی بود و من دوم.

چند روز مانده به بهار ۸۸ مریم رو  بعد از ۳ سال دیدم. خدایا مریم عشق سالهای جوانی چرا اینقدر شکسته بود.واقعا قدیمیا کارشون درست بوده که هر زن زیبایی رو به دختر ۱۴ ساله تشبیه می کردن دختری که ۲۲ سال رو رد کنه دیگه اون لطافت ۱۸ سالگیشو نداره.

اولین آهنگی که با ویلن زدم " نازنین مریم " بود. به عشق سالهای جوانی.

به قول شاعر:

پیری آن نیست که به سر موی سپید نهی          هرجوانی که به دل عشق ندارد پیر است


 

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت


چند وقتی بود که از حوداث تلخ موسقیایی این شهر فاصله گرفته بودم و یادم رفته بود.تا اینکه دیروزتوی تمرین گروه بچه ها راجع به فرهنگ این استان حرف می زدن. 

استاد فرهاد فخرالدینی برای اجرای کنسرت به دعوت انجمن موسیقی زاهدان اومده بود توی این شهر . تصورش رو بکنید. با اون ابهت ژاشه بیاد اینجا کسی که هرجایی کنسرت نمی ذاره ارکستر موسیقی ملی ایران رو به همراه علیرضا قربانی آورده بود اینجا. میگن بعد از تشویق که سالن ساکت شده و فخرالدینی آماده استارت دادن به ارکستر بوده یه نفر از پشت سرش گفته : بنال دیگه! و سالن زدن زیر خنده. در لحظه ای دیگه یکی گفته : بندری بیا!

اون وقت میگن اینجا منطقه محرومه! به قول یکی از استادامون اینجا از نظر فرهنگ محروم .فقر فرهنگی داره نه مادی و امکاناتی. احمدی نژاد توی سفر دومش که آمد اینجا گفت "خیلی از مشکلات شما از خودتونه از مردمتونه.وقتی از اینجا بریم بیرون نباید کسی بگه اینا ایطوری بودن."

محسن یگانه واسه کنسرت امده بود زاهدان من نرفتم ولی میگن ( حتی توی مجله هم خوندم) که توی زاهدان بلوچا زدنش چون یه شوخی باهاشون کرده.

کیوان ساکت به دعوت انجمن موسیقی دانشگاه اومد ،وسط اجرا ناراحت شد و رفت چون چند نفر حرف می زدن.

اینا نشون از چیه؟ از بی فرهنگی. وقتی دوستی دارم که آدم کشی و دعواگری و بی فرهنگی واسه خودشو و طایفه فامیلیش کلاس داره و بهش افتخار میکنه ...

وقتی با ساز توی خیابون راه میرم و هر احمقی که رد میشه باید یه تیکه بندازه...

وقتی ساز موسیقی آدمو بخوان با موتور بدزدن....

وقتی خیابون دانشگاه این شهر و بقیه شهرهای این استان پاتوق جمعیتی شگفت انگیز از حیواناته که بخاطر دخترای شهرستانی میان ...

و...  آدم کجا بگه منم از این جماعتم.


 

نوشته شده توسط ملودی در شنبه 25 مهر1388 ساعت 10:42 موضوع | لینک ثابت


چرندیاتی درست و غلط برگرفته از یک سایت

این می تواند احساس خیلی از شماها باشد: خسته شده اید. احساس می کنید که هر کاری که لازم است را برای به دست آوردن زنی بااصالت با ویژگی های ممتاز انجام می دهید اما خانم ها به شما جواب نمی دهند. تصور شما این است که خانم ها معمولاً دنبال مردی کامل هستند که در واقعیت وجود خارجی ندارد.
اما اگر از دوستان دخترتان سؤال کنید، مطمئناً پاسخ دیگری دریافت خواهید کرد. درست است که آنها زیبایی ظاهری، جذابیت و رمانتیک بودن را در مرد ایدآلشان دوست دارند، اما آنقدرها هم که شما فکر میکنید درگیر این مسائل نیستند. اگر میخواهید بدانید واقعاً به چه فکر میکنند، به مطالب زیر توجه کنید.
  • کمی احترام بگذارید.

وقتی نوبت به احترام گذاشتن به خانم ها می رسد، مردهای ایرانی فرقی با بقیه مردهای جهان ندارند. خانم ها وقتی بشنوند که طرفشان در مورد زنان دیگر غیرمحترمانه صحبت می کند، خیلی سریع عقب می کشند. من با مردان زیادی روبرو بوده ام که به خاطر اینکه علاقه ای به من نداشتند، به خودشان اجازه میدادند که وقتی زن زیبایی می بینند آنها را جذاب قلمداد کنند یا زنانی که جذابیت کمتری دارند را به عناوین ناخوشایند بخوانند. حتی اگر این نحوه صحبت کردن به صورت شوخی هم بیان شود، باز اگر خانم ها ببینند که طرفشان زنان را نوعی شیء قلمداد میکند، آزرده خاطر خواهند شد.

مردها به صورت های دیگر هم می توانند احترامشان را به خانم ها نشان دهند. وقتی در را برای خانم ها باز می کنند، به آنها صندلی تعارف می کنند، یا او را تا اتومبیلش همراهی می کنند، در نظر خانم ها بسیار مؤدبانه می آید. اکثر مردها وقتی با یک خانم قرار ملاقات میگذارند، چنین رفتارهایی از خود نشان می دهند، اما با دوستان دختر معمولیشان چنین برخوردی ندارند.

  • با همه مهربان باشید.

ممکن است تعجب کنید اگر بفهمید که خانم ها شما را حتی در عادی ترین برخوردهایتان با دیگران هم ارزیابی می کنند. آنها نه تنها به رفتار شما با خودشان، بلکه به نحوه برخورد شما با دیگران هم توجه می کنند. مهربانی، بخشندگی، و خدمت رسانی، از دیدگاه آنها خصوصیاتی قابل تحسین است.

  • به دنبال مشاوره و راهنمایی های معنوی باشید

خیلی از مردها از اینکه میبینند خانم ها به دنبال مردان باایمان و معنوی هستند تعجب می کنند. آنها تصور می کنند که ایدآلی که خانم ها دنبال آنند، وجود ندارد اما من از زبان خانم های زیادی شنیده ام که این ویژگی برایشان از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. خانم ها معتقدند که افراد باایمان و متقی، در ازدواج هم کمتر مرتکب گناه می شوند و بیشتر می توان به آنها اعتماد کرد.

  • خانواده تان را دوست داشته باشید


خانم ها همچنین به نحوه برخورد آقایون با مادر، خواهر و حتی مادربزرگشان هم دقت میکنند. آنها از اینکه می بینند مردی با زنان خانواده خود نیز رفتار خوبی داشته و به آنها علاقه دارد، احساس امنیت بیشتری میکنند و تاحدودی مطمئن می شوند که با آنها نیز رفتاری پایین تر از آن نخواهند داشت. 

  • ازدواج را جدی بگیرید

  • برای خیلی از آقایون، ازدواج چیزی است که هیچوقت از آن صحبت نمی کنند. حتی اگر در خیالشان باشد که یک روز ازدواج کنند، معلوم نیست که هیچ برنامه ای برای آن داشته باشند. یکی از دوستان من یکسال پیش ازدواج کرد. کمی بعد از ازدواجشان اتفاقی برای آنها افتاد که مجبور می شدند به فرانسه رفته و آنجا زندگی کنند. بعد از سه ماه دیدم که آماده رفتن شده اند.
    وقتی از او پرسیدم که چطور به این سرعت توانستند مشکلات مادیشان را حل کرده و برنامه رفتن را جور کنند، دوستم رازی را با من در میان گذاشت. او گفت که همسرش از سالها قبل از ازدواج برای زندگی خانوادگی خود در آینده پس انداز میکرده است، به همین ترتیب بوده که توانسته بود بدهی شهریه دانشگاه او و همچنین ماشین های هردوشان را بپردازد.
    من واقعاً چنین دوراندیشی را تحسین می کنم. بااینکه همه ی آقایون ممکن است قادر به رسیدن به چنین اهداف مالی نباشند، اما برداشتن قدم هایی کوچک هم که به خانم ها نشان دهد خود را برای ازدواج آماده می کنند، هم خوب است.
    یکی دیگر از نشانه های میل به ازدواح، آمادگی پذیرفتن مسئولیت است. خیلی از مردها می خواهند با همان آزادی و بی بند وباری که در دوران دانشگاه داشتند، تا آخر عمر زندگی کنند و از قبول مسئولیت های جدید سر باز می زنند. این آدم ها باید بدانند که خانم ها دنبال یک پسربچه نیستند، آنها دنبال مرد زندگیشان هستند، کسی که بتواند از آنها حمایت کرده و از خیلی جهات تامینشان کند.

 

  • پیشقدم شوید


وقتی از خانمی خوشتان می آید و احساس او را نسبت به خودتان نمی دانید، این شما هستید که باید پیشقدم شوید. خیلی از مردها را می شناسم که از روی غرور هیچوقت جلو نمی روند و از باب آشنایی را با زن مورد علاقه شان باز نمی کنند. خیلی دیگر از اینکه طرف مورد نظر دست رد به سینه شان بزند می ترسند و جلو نمیروند. گروه اول باید بدانند که با غرور هیچوقت به آنچه میخواهند، نمی رسند و گروه دوم هم باید به خدا توکل داشته باشند و بدانند اگر خواست خدا در آن باشد، حتماً موفق می شوند.

  • ریسک کنید


خیلی اوقات مردها باعث می شوند که رابطه شان بر هم بخورد چون وقتی که نوبت به تصمیم گیری می رسد، اقدامی نمی کنند. آنها باید بدانند که شجاعت و جسارت مردان برای خانم ها ارزش زیادی دارد. با طرفتان روراست باشید و حرفی که می خواهید بزنید را بدون این پا و اون پا کردن به او بگویید. رک و راست بودن همیشه مورد تحسین خانم ها بوده است.
شما آقایونی که فکر میکنید خانم ها به دنبال مرد کامل و رویایی توی قصه ها هستند، بدانید که اشتباه می کنید. شما تصور درستی از خواسته های خانم ها ندارید. آنها به دنبال مهربانی و محبت، احترام و توجه، و صداقت و ابتکار عمل هستند.


 

نوشته شده توسط ملودی در پنجشنبه 23 مهر1388 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت


بهترین عطر دنیا

تابستان امسال که فارغ از درس و دانشگاه راهی سرزمین پدری شدم، گفتم این تابستون دیگه راحتم اما دریغ از قطره آسایش که از آسمون کویر داغ سیستان بچکه. مردم سیستانم خوی کویر رو به خودشون گرفتن، نان کور و پول دوست و گرمای هوسشون مثه گرمای کویر نگاه آدمو تازیانه میزنه.

در کنار  تمام این نا آرامی فیلمی دیدم به آرامی آنچه در احساسات فکری من بود. عطر

این فیلم ماجرای پسری رو به تصویر می کشید که حس بویایی فوق العاده قوی داشت. در طی مهجرت کوتاهی ناگهان بویی فوق العاده بهشتی اون از کوچه پی کوچه ها می گذرونه و به یک دختر زیبا می رسونه. اونم که دیوانه این بو میشه و می خواد تا بی نهایت بو بکشه موجب مرگ اون دختر میشه و لباسای اونو در میاره وتمام بدنش رو بو میکشه. پس از مدتی به دنبال حفظ این بو مجبور به قتل ۱۳ دختر باکره میشه.

چون به گفته استادش ۱۲ اسانس وجود داره که میشه شناسایی کرد و شناخته شده ولی اسانس سیزدهم که اسانس حقیقیه شناخته نشده. اون معتقد بود که روح هر چیز رایحه اونه.

چرا گفتم بوی بهشتی ؟چون انسان والاترین مخلوقه و بنا بر گفته بالا روح هر چیز رایحه اونه پس روح والای انسانباید رایحه بهشتی داشته باشه و زن هم عجیب ترین و عالی ترین مخلوق خداست.

این فیلم باز یکی از اعتقادات من نسبت به زنان رو به من ثابت کرد. آل پاچینو در فیلم بوی خوش زن میگه: وقتی دماغتو می بری لای موهاشون بوی بهشت رو حس می کنی و این واقعیتیه که شاید بعضی ها جز احساسات بدونن اما یه بار امتحان کنید، و بوی موی زن رو با موی مرد مقایسه کنید. عالمی داره این بو و موی زن....

حتما این فیلم رو ببینید.


 

نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


یه آمار عجیب !!!

چند وقت پیش توی مجله پنجره یه آماری در مورد یکی از مسائل اجتماعی خوندم که هنوز نتونستم  هضمش کنم. با توجه به سخنان دکتر انوشه ( روانشناس و محقق در زمینه روابط دختر و پسر) و آنچه در جامعه می بینیم و با توجه به تفاوت سن بلوغ دختر و پسر (اینکه چشم و گوششون زودتر از پسرا وا میشه) به این مطلب توجه کنید.

جهان نیوز: بر اساس یک گزارش رسمی ۱۵.۹ درصد از مردان مجرد و ۴.۴ درصد از زنان مجرد قبل از سن ۱۹ سالگی رابطه جنسی داشته اند. بر اساس گزارشات رسمی از وزارت بهداشت در سال ۸۶ که نسخه ای از آن به اجلاس ویژه مجمع عمومی سازمان ملل متحد نیز ارسال شده است، ۹/۱۵ درصد مردان مجرد بین سنین ۱۵ تا ۱۹ سال و ۷/۲۰ درصدد بین سنین ۲۰ تا ۲۴ سال ارتباط جنسی داشته اند. همچنین ۴/۴ درصد از زنان مجرد در سنین ۱۵ تا ۱۹ سال و همین میزان نیز در سنین ۲۰ تا ۲۴ سال دارای رابطه جنسی بوده اند.

 

واقعا عجیبه  حدود ۴ برابر! از کجا فهمیدن ؟ اومدن پرسشنامه دادن؟  یا بر اساس مراجعات دخترها واسه سقط جنین و مشاوره حاملگیشون ویا آمار ایدز یا آمار مراجعین برای مشاوره بیماری های روانی جنسی؟

آخه واسم عجیبه .وقتی به خودم نگاه میکنم و به دوستای دورو برم ، خودم ۵/۱۹ سالگی اولین دوس دخترم رو داشتم اونم بدون رابطه جنسی ولی در سن ۱۶ سالگیم خیلی از دخترای همسن وسال اطرافم دوس پسر داشتن. با دوس دختر دوم هم رابطه جنسی نداشتم در حال که این دوتا چندین بار این رابطه رو داشتن.

تازه دولت نهم که به دادن آمار غلط مشهوره اونم واسه جامعه جهانی که یه وقتی سوتی نگیرن، چه برسه به جامعه ایران. 


 

نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


زنده در یاد

چند روز پیش شنیدم پرویز مشکاتیان بر اثر سکته مرد. بابا این که سنی ازش نگذشته بود سرحال و مست ساز میزد. باز روزگار حال موسیقیایی ما رو گرفت.

جوونای این مملکت ورد زبونشون شده رضا صادقی تا ساسی مانکن.اونم با چه حسی! فک میکنن خدای موسیقییه، بزرگترین آهنگسازه. زکی بابا!!! اگه بودن چرا جز توی موبایلا جای دیگه ای ازشون اسمی نیست.اونوقت پرویز مشکاتیان مست میکنه و جایزه اول فستیوال جهانی موسیقی توی ایتالیا رو میبره.کدومشو میگن موسیقی؟

 

از ۶ سالگی شاگردی باباشو میکرده و ازش مشق موسیقی میگرفته.بعد از اتمام تحصيلات متوسطه وارد دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شد . رديف عالي موسيقي ايران (( رديف آقا ميرزا عبدالله )) رو توی  دانشگاه نزد  استاد فقيد نور علي خان برومند و دكتر داريوش صفوت آموخت . همزمان با اين آموزشها از محضر : دكتر محمد تقي مسعوديه ، شادروان عبداله خان دوامي ، شادروان سعيد هرمزي ، شادروان يوسف فروتن بهره گرفت . پرويز مشكاتيان در آزمون باربد كه ابتكار استاد نور علي خان بر پا شده بود در رشته سنتور به مقام اول با ( پشنگ كامكار ) و در كل آزمون به مقام ممتاز با ( داريوش طلايي ) دست يافت .

مشکاتیان فقط سنتوریست نبود کلکسیونی از سازهای شرقی توی خونش داشته که به همه اشراف داشت ولی امان که نشد هنرش رو با اونا عرضه کنه. مثلا سیتار (ساز هندی) ، بنجو ( ساز هندی و پاکستانی)و... می نواخت. یه پسرم داره به اسم آئین که فک کنم الان نزدیک ۱۳ سالی باشه. شاید نمی دونستید که مشکاتیان شوهر سابق مژگان دختر شجریان بزرگ بوده.


 

نوشته شده توسط ملودی در پنجشنبه 2 مهر1388 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


عطر خوش زن

چند وقت پیش موفق به دیدن فیلم عطر خوش زن که از مدتی که پیش به دنبالش بودم، شدم. فیلم با بازی آل پاجینو  آنچنان فضای زیبایی داره که من دیوانه این فیلم شدم. داستان فیلم به ظاهر هیچ ربطی به زن نداره ولی در باطن بازیگر نقش اول فیلم درک عمیقی از وجود زیبای زن رو می بینیم.

توی این وبلاگ خیلی از زن نوشتم هم خوب هم بد. خودم به ظاهر تمایلی به این جنس ندارم ولی در باطن مثه آل پاچینوی این فیلم هستم. به قول فیلم " همیشه پای یک زن در میان است" : زن مثه اکسیژنه اگه نباشه مرد می میره.

خواهش میکنم دست از اخلاق کلیشه ای خودمون برداریم ما ایرانی ها یاد گرفتیم فقط ظاهر سازی کنیم.هیچ مردی و هیچ زنی بی نیاز از دیگری نیست.حتی اونایی که ازدواج نکردن پشت پرده اسراری دارن.خودم از ازدواج و عشق ورزیدن کامل به یم زن بدم میاد و حس چندانی به این مسئله ندارم ولی همیشه گفتم اگه روزی خواستم ازدواج کنم با یه موزیسین( ترجیحا ویلنست یا پیانیست).

در حدیث داریم که " احساسات لطیف زن سایه رحمت الهیست".

توی فیلم عطر خوش زن یه جا آل پاچینو میگه وقتی بینی رو میبری در انبوه موهای زن بوی بهشت میده. مو زیباترین چیزه. واقعا این حرفش عقیده منه، بوی مادرزاد شراره موهای یک زن....

من وقتی موسیقی پرمحتوایی گوش می کنم نمی تونم بیان کنم چقد به جنون و عشق نزدیک میشم اصلا تمام خون و گوشتم موسیقیاییه. مثلا از صدای ویلن پیانو گیتار الکتریک چنگ و... خیلی خوشم میاد. زن هم واسم یه جور مکمل در کنار موسیقیه. از چند جای زن خیلی خوشم میاد در حدی که مثه ریتم موسیقی و صدای ساز می مونه( برعکس اون چیزی کخ فکر می کنید) از انحنای کمر، برآمدگی سینه ، لب و پاهاشون وقتی روی هم گذاشته میشه. بزودی یک عکس واستون می ذارم که زن رو به ویلن تشبیه کرده 

 

من دیدگاهم به زن مثه هوا می مونه هم اکسیژن داره هم هیدروژن یعنی هم خوبه و هم بد وقتی به تمامش فکر کنم خوشحالم وقتی به اکسیژنش فکر کنم دیوانمو توپ، وقتی به هیدروژنش فکر کنم متنفرم. این فیلم دید منو عوض نکرد. چون من اصلا دلم نمی خواد به یه زن عشق اسطوره ای که توی کتابا نوشته و الان فقط یه چکنویس ازش مونده بورزم و باهاش زیر یه سقف زندگی مداوم داشته باشم.چون یه زن تمام زیبایی ها رو یه جا نداره.مثه موسیقی ،ایرانی لطف و زیبایی خودشو داره کلاسیک و ... هم همینطور ولی واسه حرفه ای شدن باید یه نوع موسیقی رو ادامه داد ولی واسه گوش کردن هر لحظه یکی رو.کسی به جایی میرسه که روی یه موسیقی تمرکز کنه.ولی من که خونم با موسیقی عجینه چطور بگم این یکی ایدآل تره؟ دلم میخواد بیشتر موسیقی های ارکسترال بسازم حالا مهم نیست در قالب ایرانی یا کلاسیک.پس زن اینه.نمی تونم با یه زن دوام بیارم اخلاقم پیچیدست ازدواج واسم بی معنی شده.

افلاطون میگه ازدواج گورستان عشق است.          

 البته این افکاری هیچ وقت آرامش کامل به انسان نمیده و ای کاش منم یه فکر ساده و رهایی داشتم.


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت


دل ساده...!
 برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
 گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
 كه قند شهر
دروغي بيش نبوده است .

 


 

نوشته شده توسط ملودی در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


بزرگترین دروغ جهان

در لحظه مشخصی از زندگیمان اختیارمان را بر زندگی خود از دست می دهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا می شود.


 

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت


شیوه جلب رضایت خدا


شاگردی نزد استاد خود رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید.استاد گفت :به گورستان برو  و به مرده ها توهین کن.شاگرد دستور استاد را انجام داد و روز بعد نزد او بازگشت. استاد پرسید جواب دادند؟ شاگرد گفت : نه. استاد گفت :پس برو و آنها را ستایش کن.شاگرد اطاعت کرد و همان روز عصر نزد استاد بازگشت.مرد روحانی از او پرسید که آیآ مرده ها جواب دادند؟شاگرد گفت نه.استاد گفت:برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن.نه به ستایش هی مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان. این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری و موفق شوی.

این متن رو چند روز پیش توی شبکه پیام نمای کانال ۳ خوندم. ولی به خودم می گو دنیای کتابا و نوشته ها با دنیای ما آدما فرق میکنه.به نظرم کتاب به دانشگاه می مونه، یعنی فقط آکادمیک و تئوری ودذ مقابل جامعه مثه بازار کاره که باید با دانش بدست آورده از دانشگاه پول و زندگی رو بسازی. بعضی چیزایی که توی کتاباست که نمیشه توی جامعه عمل کرد.ما توی ایران زندگی می کنیم و می دونیم که تبعیت تمام از این حکایت بالا زندگی رو واسمون خراب میکنه.فقط میشه یا درک این حکایت فقط ازش استفاده درست کرد.

                                                                     

دیشب داشتم کلیپ میکس شده تصاویر خانوادگیمو نگاه میکردم.همه پر بود از تصاویری از مادر. بعد از ۶ سال ناخودآگاه بغض سنگینی منو گرفت .حسی شبیه سالهای اولیه این اتفاق داشتم ولی سعی کردم به اون حس برنگردم.به این فکر افتادم که خدا از کجا این حس ها  و امیال رو درون ما گذاشتی؟ حس محبت و عشق اعضای خانواده که اگه آدم جاهل نشه تا ابدد مقدس می مونه واسش.میل جنسی که ناخودآگاه دیدن یه سینه رو مخ و مغز آدمی راه میره .اینا استثنا هم نداره. و موسیقی چقد تاثیرگذاره بر تمام حس و امیال آدمی.

عجب حکایتیه آفرینش...!

                                                                     

غیر مادیات و معنویات توی دنیا چقد زیاده ولی ما آدما - اکثرا- یاد گرفتیم فقط به زبون بیاریمو و ازشون واسه کلامو ریا استفاده کنیم.

میگن عشق آدمی به آدم، آدمو به خدا می رسونه.می رسونه ولی از هر دریایی یه پیاله. کجا دیدی پسری به خاطر عشق دختری همیشه اسم خدا رو بیاره؟ کجا دیدی دختری عشق بازی با معشوقشو تا وقتی می خواد بهش برسه نخواد.اصلا زیبایی عشق بازی به عشقیه که باخودش داره وگرنه میشه یه هوس پوچه. خلاصه مطلبم اینکه عشق از جز به کل نیست از کل به جزه. چون خدا کل ایت و اون معشوقه جز پس معشوقه زیر مجموعهه کل هستش.ولی همه چی استثنا هم داره


 

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت


عجب اوضاع قمر در عقربیه! بازم امتحانات ترم جاری شروع شد و درسا موند واسه شب امتحان یعنی بار جر خودن و رنج بردن. به قول گفتنی : از ماست که برماست!

چند شب پیش از بی حوصلگی دفتر شعرم که یادگار سالهای عشق مریم و غم مادر بود رو ورق زدم . وای... چه روزایی... چه خاطراتی از جلوی چشام رد میشد. تلخ و شیرین ، شور جوانی و دغدغه هاش.

در کنارشم چندتا شعر از محمد علی بهمنی خوندم.


تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

                                          

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصول را

بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نست

                                           

حوّای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

                                        

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

                                          

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

                                       

من قصد نفی بلزی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

                                     

شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آنرا

در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست


تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

 

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

 

بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما

غزل توست که در قولی  از آن اما نیست

 

شب که آرام تر از پلک ترا می بندم

با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست.


به رنگ قالی پا خورده نخ نما شده ام                                   دگر به چشم تو بی رنگ و بها شده ام 

در این هوای فراموش کاش می دیدی                                               چگونه منتظر موریانه شده ام

کجاست الفت آن دستهای پینه زده؟                                    که هستی ام بدهد گرچه بوریا شده ام

مرا به خود مگذاری! که سالها باهم                                 نشسته ایم و من-ات سخت مبتلا شده ام

منی که هر نخ من رشته ای زفریاد است                                به خاطر تو گره خورده بی صدا شده ام

مرا به چشمه جاری زندگی بسپار                                      که زیر پای سکون  این چنین فنا شده ام


اگرچه نزد شما تشنه سخن بودم                                کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

        

دلم برای خودم تنگ می شود آری:                               همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم



 

نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


باجه نفرین 2


  • نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگیست و دشنام برای او برادریست حقیر.
  • التماس ،شکوه زندگی را فرو میریزد.تمنا ،بودن را بی رنگ می کند.



 

نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت


در ادامه مطلب نوشته شده در پست" یه مطلب جالب اما بشری"

از خدا پرسیدن: خدایا چرا زنها رو اینقدر زیبا آفریدی؟

خدا جواب داد: واسه اینکه شما مردها عاشقشون بشین.

پرسیدن : خدایا پس چرا اینقدر خنگ آفریدی؟

خدا جواب داد: واسه اینکه اونا عاشق شما مردها بشن.

 

شاید یه خواننده ظاهر بین و سریع، طعنه ای به زن باشه ولی اصل ماجرا ادامه همون مطلب قبلیه، چون یه حوای عاقل که عاشق آدم نمیشه.پس بازم زن پاکنویس مرداست.


 

نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت


عشق چیست؟!

به كودكي گفتند :عشق چيست؟   
گفت : بازي

    به نوجواني گفتند : عشق چيست؟

گفت : رفيق بازي

به جواني گفتند : عشق چيست؟   
گفت : پول و ثروت

 به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر

 به گل گفتم: عشق چيست؟   
گفت : از من خوشبو تره

 به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره

 به خورشيد گفتم عشق چيست؟   
گفت: از من سوزنده تره

 به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست

 به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟..
گفت نگاهي بيش نيستم....


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت


یه جمله دقیق اما بشری!!!


می دونید چرا اول مرد آفریده شد بعد زن؟ چون اول چکنویس میکنن بعد پاکنویس!

و اما گفته من:

  •  اول مرد خلق شد چون باید ابزار بقا آماده باشه بعد محیط بقا.
  • اول مرد خلق شد چون باید اول نیازی باشه تا ناز بوجود بیاد.
  • اول مرد خلق شد چون اول باید پادشاهی باشه بعد ملکه.
  • اول مرد خلق شد چون خدا گفت : ما زن را از پهلوی مرد خلق کردیم نه از پای مرد تا خوار و کوچک نگردد و نه از بالای سر مرد تا بر مرد حاکم نشود، بلکه در کنار و برابر مرد باشد.

گفته بالا درسته چون واقعا زن هم از جهت زیبایی و هم از جهت آب زیرکاهی جنس تراش خورده و کامل شده مرد هست.

 


 

نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت


موسیقی گز

گز همون درختی که فقط توی کویر زندگی می کنه.این مردیکه شریعتی شبها چه حالی داشته که این کتابا رو می نوشته .خداییش کویر اونو کی می تونه بنویسه. آدم تو کف درک و احساس بعض آدما میمونه .ما فک می کنیم عند درک طبیعتیم و هیچکی به اندازه ما روز بارونی و برفی و سایه درخت و سکوتو .... رو دوس نداره. من وقتی بعضی موسیقی ها رو گوش می کنم مثه یه ادم مست و سرشار از شهوت میشم ولی ممکنه یکی باشه که با شنیدن اون اهنگ بشه موتزارت یا خودشو از دره پرت کنه.

سالهای کودکی و نوجوانی من تماما توی طبیعت و ولایت مردمان ساده و بی آلایشی بود که یادآوری اون لحظات برام سرشار از معناست و عرفان. طبیعتی خشک و زیبا .کویر سیستان ما خشک و گاهی سبز یک خدا داره و اونم " جنگل گز "

نییتک(niyatak) یه جنگل گز و یه رودخونه به همین اسمه که وقتی روزای بهری یا تابستون توی سکوتش غرق لذت سایه درختاش میشی زیباترین موسیقی که تا به حال هیچ موزیسینی به فکر تقلید بازآفرینی اون نیفتاده رو میشنوی.اینو مطمئنم که هیچ کسی نیست که اسیر این موسیقی نشه (البته اگر استاد ابوالحسن صبا پاش به اون سرزمین می رسید حتما موسیقی گز رو جز یکی از برجسته ترین موزیک های ایران زمین می کرد مثل زرد ملیجه)

وقتی باد می خوره لای برگهای شمشیری و باریک گز مثه هوهوی هیولایی می مونه که کابوس کودکی خیلی از بچه ها برای ترس از نخوابیدن بوده.من طبق معمول عاجز از ذره ای بیان زیبایی طبیعت خدا دارم توی ذوق خواننده می زنم .فقط بگم خوشا به سعادت من که اگه خیلی چیزا رو ندارم ، سیستانی دارم که سمفونی های بتهوون، کنسرتوهای ویوالدی، رقص ها و اپراهای موتزارت و نقاشی های لئوناردو داوینچی ذره ای از اون نمیشه.


 

نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت


مریم عشق سالهای جوانی2

حدود دو هفته پیش بعد از کلی دوندگی واسه نمره و درس و کلاس رفتم ولایت.دقیقا طرفای ظهر یکشنبه هفته قبل بود که بعد از ۲ سال کسی رو دیدم که ... نگو!!!

مریم. عشق سالهای جوانی.داشتم توی خیابون راه می رفتم که سرکوچه خونشون دیدمش.جا خوردم . تار زلف، این اصطلاح رو زیاد شنیدید.وقتی دیدمش از گوشه مقنعه یه دسته از موهای مشکی و نسبتا کوتاهشو داده بود بیرون .اون صحنه رو نمی تونم وصف کنم فقط واسه فهمیدن و تصورش میشه این شعر رو گفت : ( و صدها شعری که ده ها شاعر گفتن)

این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند                      حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد

 

واقعا درک و تجربه چیزهای معنوی که میشنوی چقدر زیباست.همون روز دوباره هم دیدمش و این بار توی بازار کوچیک ولایتمون.ولی لحظه زیبا و سختی بود .سخت از اون جهت که یه سرباز عوضی که مرخصی ساعتی گرفته بود آمده بود الواتی و چادر مریم رو وقتی از کنارش رد شد کشید.و زیبا از این جهت که وقتی چادرش افتاد زمین و خواست برش داره با آنچنانم سرعتی چرخید و چادر رو برداشت وبا یه حالتی که انگار به باد بده ( مثه تو این فیلما، مخصوصا فیلم ایرانی هم خانه) گذاشت رو سرش.اون لحظه دلم می خواست بلغش میکردم و فشارش میدادم که نگو بس که زیبا و دلربا بود. واینم دومین درک و تجربه از معنویات عشق که وصف دامن یار از عهده من خارجه.

 واما دیدار روز بعد بازهم توی بازار.وقتی می رفتم گفتم امروزم میشه اونو دید.ولی این بار چیزی رو دیدم که تلخ بود.شنیده بود که ازدواج کرده و دقیقا انگشتر طلا(سفید) رو به انگشت چهارم دست چپش دیدم.  وای که زیبایی و لطافت چهره مریم از دبیرستان تا انتهای دانشگاه چقدر کم شده بود! چهره گرد و تپلی که داشت، چشمای سیاه و تیره ای که خونه دل رو خراب کرد، اندام زیبایی که زیباترین چهارمضراب و رنگ موسیقی من بود... همه و همه با بالا رفتن سن پایین آمده بود.

ای خدا.. از کارای خدا! پنجشنبه هفته قبل ۲۲ اسفند هم مریم رو توی بازار زاهدان شهر سالهاس دانشجویی دیدم .بدون چادر.انگار بهترین چهار مضراب دنیا رو می شنیدم .طرح اندامی که سرشار از عشق موسیقیایی من بود ، توی سیل جمعیت گم شد و رفت تا سالهای بعد.

اولین گلی که با علاقه در زندگی هدیه گرفتم ،گل مریم بود اما نه از دست مریم.از دست کسی که به عشق مریم خیانت کرد و ویروس خودکشی رو به عشق من داد.


 

نوشته شده توسط ملودی در شنبه 24 اسفند1387 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


تا مرد سخن نگفته باشد          عیب هنرش نهفته باشد

 یه نفر میگفت: ترک عادتهای بد انگیزهای خوب می خواد.

ما آدما خیلی وقتا تصمیم به کاری می گیریم و به نیمه راه نرسیده میزنیم  خاکی یا مثه بعضی از پروژه های دولتی فقط کلنگشو میزنیم


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 21 اسفند1387 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت


اخلاق-آداب و رسوم

ویل دورانت : نباید با زنان زیاد مهربانی کرد. خوش خدمتی به زنان که جذب ابدان را باادب اذهان در هم می آمیخت ،هر دو بر اثر آزادی زنان از میان رفته اند.برای زنان داشتن قطعه ای از مرد بهتر از نداشتن همه آن است. (فیلم "قرمز" از ۳گانه رنگها ساخته کریستف کیسلوفسکی مصداق جمله آخره.بازیگر اصلی فیلم که دور از نامزدش زندگی میکرد یه کابشن از نامزدش داشت که اونو بغل میکرد و خیانت هم نکرد.) 

( " این یه جور مخالفت واضح با آزادی زنانه ولی کمی آهسته! نیچه و ویل دورانت مخالف آزادی زنان نبودن اونا آزادی زیاد زنان که با انقلاب صنعتی شروع شد رو یکی از مهمترین دلایل ابتذال فکری و جسمی زنان و... می دونن. " )

حیا و حجب که به عشاق دلیری می بخشید و به هر قدرتی نیروی مضاعف میداد از اعتبار افتاده. 

زنان جوان دلیری های نهان خود را چنان در معرض رقیبان نهاده اند که کنجکاوی دیگر مایه زناشویی نمی گردد.مردان خیال می کنند که می توانند ازدواج نکرده از منافع آن بهره مند شوند و از زیانهی آن در امان باشند.از نظر اخلاق، زندگی دو دوره دارد : فرو رفتن در لذات و شهوات (جوانی) ، پند و نصیحت به دیگران (پیری).

بعضی از آداب فقط رسم و عرف است و جزو اخلاق نیست.( چیزی که توی جامعه ما تقریبا تمام زتدگی ما رو پر کرده. خیلی از اخلاقیاتمون که بهش می گیم در عرفه.مثال باارزش: صدای اذان پخش میشه و ما همه مسلمانیم ولی نماز نمی خوانیم...! یا بکار بردن کارد و چنگال سر سفره)

 اخلاق یعنی وظایفی که اجرای اونا رو فقط از دیگران توقع داریم (توی فرهنگ ما:مردم عیب دیگران رو میبینن و از خودشونو نه.یا چشم دیگران رو می بینه ولی خودشو نمی تونه ببینه)

ویل دورانت: هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد مگر آنکه از درون نابود شده باشد.( تهاجم فرهنگی! که به ایران وارد شده اونم از قلب همون آداب و رسوم.که متاسفانه وقتی راجع بش حرف می زنم عده ای از ،نمی دونم بگم نو اندیشان یا آزاد اندیشان، عجیب طغیان کلامی می کنن.)

غربی ها میگن گناهان انسان نتیجه سقوط اون نیست بلکه اثر دوران اوج اونه.یعنی اونا سقوط اخلاقی رو در اوج می بینن! اوج چی؟ مالی؟ مقام دنیوی؟ بهر حال اسلام ما میگه انسان ذره ذره از انسانیت خارج میشه و سقوط معنوی میکنه و این نتیجه همون گناهانشه.

یک یونانی باستانی میگه:اگر آداب و رسوم مقدس سرزمینی را جمع کنید و بخواهید آن مقدار از آداب و رسومی را که در سرزمینی دیگر زشت و ناپسند شمرده شود از ان بردارید چیزی بر جای نخواهد ماند!(نسبیت اخلاق و اعتقادات)


 

نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


افلاطون میگه : 

 " اگر کسی رو با دل دوست داشتی زیاد جدی نگیر چون کار دل دوست داشتنه.هر وقت کسی رو با عقل دوست داشتی اونوقت جدی بگیر چون کار عقل دوست داشتن نیست."

دارمت دوست به حدی که خدا می داند

قدر این نکته فقط باد صبا می داند

مهرت ای دوست زمانی زدلم پاک شود

که همه پیکر من زیر زمین خاک شود.


 

نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت


وودی آلن:کمدین، فیلمنامه نویس، گارگردان و موزیسین یهودی

وودی آلن (Woody-Allen):کارگردان، نویسنده، بازیگر و کمدین برجسته آمریکایی است که در پرونده هنری اش جایزه اسکار و دیگر جوایز جشنواره های معتبر بین المللی به چشم می خورد. حجم بالای آثار و سبک متفکرانه اش او را به یکی از نیرومندترین فیلم سازان عصر مدرن تبدیل نموده است. آلن فیلم نامه نویسی و کارگردانی فیلم هایش را خودش انجام می دهد و در اکثر آنها نیز به ایفای نقش می پردازد. او در آثارش به ادبیات، فلسفه، روانشناسی، سینمای اروپا و مهم تر از همه زادگاه و اقامتگاه دائمی اش، شهر نیویورک پرداخته است.

وودی آلن پیش از آنکه یکی از فیلم سازان مطرح آمریکایی در قرن بیستم باشد، یک کمدین بود. هر چند او مدت کوتاهی در این عرصه به فعالیت پرداخت، اما همین زمان کوتاه تاثیر بسزایی بر شخصیت حرفه ای او در عرصه موسیقی و سینما به جا گذاشت. شخصیت حساس و عصبی منحصر بفرد او در مقام بازیگر، کارگردان و نویسنده، جزو شاخصه های بارز او بوده و هست.

وودی آلن با نام اصلی Allen Stewart Konigsberg اول دسامبر سال 9351 در بروکلین- نیویورک در یک خانواده یهودی متولد شد. او هشت سال از دوران کودکی اش را در مدرسه یهودیان سپری کرد، پس از آن در دبیرستانی به نام Midwood به تحصیلاتش ادامه داد. در آن زمان موهای قرمز رنگ او باعث شده بود تا در بین دوستان و هم کلاسی هایش به "قرمز" معروف شود. آلن با هدف کسب درآمد، به نوشتن قطعات طنز و فروش آنها همت گمارد، این فطعات در ستون های طنز روزنامه ها به چاپ می رسید.

پس از آن در سال 1953 در دانشگاه سینمایی نیویورک ثبت نام نمود و بلافاصله در دوره ای به نام "تولیدات سینمایی" مردود شده مجبور به ترک دانشگاه شد. از آن پس به مدت دو سال با دستمزدی معادل هفته ای 20 دلار، به نویسندگی برای کمدینی به نام دیوید آلبر(David Alber) مشغول بود. سپس وارد تلویزیون شد و به نوشتن متون برنامه های تلویزیونی پرداخت. آلن از نوجوانی نواختن کلارینت را آغاز کرد، با ورود به برنامه های تلویزیونی ، او اسم کوچک Woody Herman ، نوازنده مشهور کلارینت را بر خود نهاد.

آلن به مدت پنج سال در تلویزیون به فعالیت پرداخت و در نهایت تصمیم گرفت استعدادش را در زمینه بازیگری نیز امتحان کند. اولین حضور او در مقام بازیگر در سال 1960 در کلوپی در شهر منهتن بود. شخصیت کمدی متفاوت و خلاق او به سرعت نگاهها را به سوی خود معطوف کرد. در سال 1963 او به عنوان مهمان در اغلب برنامه های گفتگوی تلویزیونی ظاهر می شد.


از میان آلبوم هایش می توان به Nightclub Years 1964-1968 و Stand-Up Comic: 1964-1968 اشاره کرد. در آلبوم Stand-Up Comic وودی آلن یکی از بهترین کارهایش را ارائه کرده است، او تجربه پنج سال کار در تلویزیون را با فعالیت هاش در برنامه های طنز به هم آمیخت و در یک محصول گرد آورد. توازن و اعتماد موجود در صدایش به زیبایی با شنونده ارتباط برقرار می کند. این آلبوم چکیده فعالیت های او بین سالهای 1964 تا 1969 است . عصبی بودن به عنوان مشخصه دائمی این شخصیت در جای جای سخنانش قابل لمس است.

همان‌گونه که از موسیقی فیلم‌هایش مشهود است، آلن از دوست‌داران جدی موسیقی جاز است. خود او از نوجوانی کلارینت می‌زد. او کلارینتی با سیستم انگشت‌گذاری قدیمی معروف به سیستم آلبرت به کار می‌برد. سال‌ها است که او همراه با گروهی از دوستانش هر دوشنبه شب در هتلی در نیویورک جاز دیکسی‌لند می‌نوازند. وودی آلن حتی برای گرفتن جایزه اسکار فیلم آنی هال به هالیوود نرفت، چرا که مراسم اسکار با برنامه نوازندگی دوشنبه‌شب‌های او هم‌زمان بود.
در حال حاضر وودی آلن به همراه گروه Band New Orleans jazz هر دوشنبه در هتل Carlyle منهتن به اجرای قطعات کلاسیک جاز می پردازند. فیلم مستند Wild Man Blues به کارگردانی باربارا کاپل (Barbara Kopple) در واقع بازگو کننده وقایع تور موسیقی آلن و گروهش در سال 1996 می باشد.

گروه New Orleans jazz متشکل از افراد زیر است:
وودی آلن : کلارینت
Simon Wettenhall : ترومپت
Jerry Zigmont : ترومبون
Cynthia Sayer : پیانو
Eddy Davis : بانجو
Conal Fowlkes : String bass
Rob Garcia : درام

دیدن فیلمهای این مرد خالی از لطف نیست که هیچ واجبه.تا بتونیم تفاوت فیلم رو با show off درک کنیم.تماشاگرهایی که فک میکنن فیلمهای جلفی مثه آتش بس اوج سینماست.البته سلیقه ها متفاوته و قرار نیست همه ما آدما ملا بشیم.این پست رو برای احترام به این مرد بزرگ میذارم.

بیاد این جمله جالب وودی آلن که توی پستهای اولیه وبلاگ گذاشتم افتادم: مردها راست نمی گن چون اگه راست بگن زنها باور نمی کنن و زنها راست نمی گن چون راست گفتن رو بلد نیستن!

برگرفته از سایت harmounitalk.com


 

نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت


رفتن شیطان توی جلد آدم مثه ویروس سرما خوردگیه .

یه بار که بره دیگه بر نمیگرده فقط فعال و غیر فعال میشه.

پس باید مواظب باشیم سرما نخوریم!!!

 

گالیله میگه می دونید من چرا دوردست ها رو میبینم و به چیزای بزرگی رسیدم؟

چون روی دوش بزرگان قبل از خودم سوار شدم.


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت


برای عبور از چیزی اول باید بهش رسید

ما و جمعی از دوستان اهل دل و مطرب مسلک چند صباحی(البته شامگاهی) می باشد که گرد هم آمده ایم و مضرابی می نوازیم.این گروه ما در محدوده خاک مقدس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامیه.سرپرست گروه و به عبارتی استاد مون جدیدا گیر داده به تیپ بچه ها و بالاخص بانوان.راست راست میاد میگه خانما روسری هاتونو درست کنید که بازرس میاد و من حوصله گیر دادنشونو و جر و بحثاشونو ندارم.دیشب ساعت ۱۱ شب از تمرین بر می گشتیم و توی مسیر داشت واسمون حرف میزد و این جمله رو گفت: اول باید به چیزی برسی بعد ازش رد بشی. حالا من یه ته ریش در انتهای چانه ام دارم ویکی از دوستان درویش مسلک اهل باب موهای فشن برق گرفته که سوژه اصلی استاد برای گیر دادنه. آدم خندش میگیره  ، اومدیم تمرین موسیقی و ....حالا قراره فردا با همه ما رسما حرف بزنه .

این جمله استاد منو برد توی فکر.استاد داشت میگفت: یه فردی که موسیقی ایرانی کار میکنه یا آواز ایرانی می خونه نباید یه تیپ خواننده رپ داشته باشه.چون منه بیننده منه شنونده نمیتونم با موسیقی و تیپ اون شخص ارتباط برقرار کنم .البته من فکر میکنم ظاهر تاحدودی مدرن که هنوز آب و رنگ ایرانی به خودش داره هیچ ربطی به این حرفا نداره آخه اگه بخواهیم مثه عصر میرزا عبدا... لباس بپوشم و بنوازیم که نمیشه.بهرحال هم موسیقی ایرانی امروز دست خوش تحول شده و هم جامعه فرهنگی ما، با حفظ اصالتهاش.

 


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت


بعد از یک ماه سختی و بدبختی این ترم هم تمام شد ولی به بدبختی هنوز که نمرات زده نشده ولی می دونید جالب چیه؟ من از ۲۰ واحد یا هر ۲۰تا رو میفتم یا ۱۲ تا رو  یعنی کلا به ..... رفتم.

تازه حس نوشتن واسه وبلاگ به سرم زده.دیشب داشتم با یه دختر ویلنی پیامک بازی! میکردم که دست رد زد به سینه پر داغی که تازه از آتیش امتحانات داشت سرد می شد.دیگه شب خواب از سرم پرید و با موسیقی رفتم توی عالم حشر.افکار جالبی به ذهنم خطور میکرد ولی حالا هیچی یادم نیست که بنویسم.

منم یه جور آدم دو زیست می مونم که با موسیقی توی رویا زندگی میکنم و با نوشتن توی واقعیت(البته این نوشتن شامل تفکر هم میشه).وقتی موسیقی گوش میکنم سریع میرم توی رویا و خودمو جای نوازنده اون آهنگ میذارمو توی خیال خودم در حال نواختن هستم( البته نه با آهنگهای مسخره ای که این روزا ذهن جوونا رو مشغول کرده .مثلا اهنگهای باخ یا موتزارت و بتهوون و... ) وقتی اینا رو گوش میدم تمام نفرت و درد و غم و سنگینی ها و عقده ها و آرزوهای دست نیافته وجودمو پر میکنه و باعث میشه برم توی خیال و فکر کنم الان خودم دارم واسه ۱۰۰۰ نفر می نوازم و جالب اینه که آخر اهنگ هم حس پرت کردن و کوبیدن  ویلن و شکستن آرشه تو ذهنمه.شاید خنده دار باشه. موسیقی سنتی ایران واسه من مثه عشق بازی می مونه،آروم و عاشقانه ولی موسیقی کلاسیک مثه هوس بازی.یعنی موسیقی ایرانی عشق منه و موسیقی کلاسیک هوسه منه و می دونید که هوس بخشی از عشقه.  من زمانی که عشق موسیقی و ویلن داشتم با دو تیکه چوب  ادای ویلن زدن در میاوردم تا اینکه بعد از ۳ سال دستم به ویلن خورد.شبی که ساز رو از تهران آوردن مثه مردی شده بودم که رفته شب حجله، و تمام استرس و هوس و نیرویی که این همه وقت کنترل کرده بود رو می خواد خالی کنه.باورتون نمیشه بدنه جلا خورده ساز رو به پوست صورتم می کشیدم .مثه یه عشق بازی بود.اما از وقتی که ویلن رو بدست اوردم مشکللات یادگیری شروع شد و با اینکه قریب به ۵ سال می گذره ، این ساز شکسته نمیتونه منو ارضا یا آروم کنه.تمام وجودم پر از درده که باید بیرون بریزم اما چطوری؟

فریدریش نیچه میگه:  کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده.    و اگه من این قدرت رو داشتم الان مثه یه آدم واقعا فوق العاده معمولی می تونستم زندگی کنم و اینقد مشغول به ویلن و چیزای دیگه نباشم.


 

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه 7 بهمن1387 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


همه ما آدما یه عقل و شعوری به اندازه مساوی داریم که همه چی رو درک کنیم.اما کامل نیست و اون عده ای به دنبال خوندن و تحصیل کمال میرن از مابقی داناتر میشن ولی نه به طور کامل! یادمه دبیرستان یه معلم دیفرانسیل داشتیم میگفت فک نکنید دیوانه ها هیچی حالیشون نیست، از من و تو بهتر میفهمنو بعضی هاشون با دیوونه بازی و خل بازی آرومترن.ماجرای یه دیوونه رو تعریف کرد که با سنگ زدن به سرش آروم بود.من ادمی هستم که نمی تونم خیلی رسمی زندگی کنم خیلی سنگین باشمو به بیانی مردگونه.اطرافیانم و دوستانم منو یه خل شاید به حساب بیارن.آخه از پیچیدگی خوشم نمیاد،زیاد.آخه آدمایی که اهل کتابن و فیلسوف پسند و فرهیخته هستن یه الف رو یه کتاب میکنن.(البته ب بسم ا.. قرآن که جای خود).دو چیز توی این دنیا خیلی پیچیدست : اول ذات حق تعالی و دوم درک و شناخت انسانها. داناتر از بقیه بودن دلیل نمیشه که بشه هر انسانی رو راحت شناخت و اون یکی رو پیچیده فرض کرد و اون یکی رو ساده و معمولی.یادمه یکی از دوستام اصطلاح پیچیده بودن رو واسه بعضی ها بکار میبرد.ازش پرسیدم منظورت چیه ؟ مگه من و تو میتونیم انسانی رو بشناسیم؟ فقط شب میتونه ما رو بشناسه و درک کنه.جالب این بود که دوستم به درد دل اعتقاد نداشت.از نطر من درد دل مال صاحب درد و قابل بیان واسه کسی نیست.یه فایل رمز داره.اونچه یه فردی میاد با ما درمیون میذاره درد دل کردن به نظرم نیست.بیان یه رویداد معمولی یا سخت روزانه است یا حس اعتماد به ماست.وگرنه کمتر کسی میاد گنجینه اسرار(درد دل )خودشو به کس دیگه ای بگه.پس فقط با شب میشه درد دل کرد چون توی شب اکثرا تو دلمون فکر میکنیم.این چیز پیچیده ای نیست.(مثه درد دلهای شبانه امام علی و چاه) ماوراس سادگیه.ما آدمای به قولی عالم فهمیده تر از بقیه، فکر میکنیم قدرت درک یعنی اینکه یه موضوع واست پیچیده باشه که روش فکر کنی و بگی:خداست.مثلا یه فیلم سینمایی یا یه کتاب و نوشته و یه حادثه و یه جمله رو واسه خودمون بزرگش میکنیم.بعدش میریم سر دوراهی کفر و ایمان منتظر دربستیه بهشت میشینیم.واسم ثابت شده.اون دوستام که اهل کتاب بودن و واقعا درک و شعورشونو ارتقا داده بودن هر چیزی رو واسه خودشون پیچده برداشت میکردن،ایمانشون و اعتقاشون ضعیف بود تا جایی که ۳تاشون تاحدودی منکر خدا بودن و یکی مشکوک به درک امام زمان. انسان موجود فوق العاده معمولیه پس درک اون سخته به همین خاطر من اونو پیچیده تعبیر کردم(پس اشتباه نگیرید)

انسانهایی که به ظاهر ساده میان شاید از ما هم فهیمده تر باشن.خیلی ها به زبانهای متفاوت: شعر رمان موسیقی و... گفتن :نیک باشی و بدنام زندگی کنی به از آن که بد باشی و خوشنام زندگی کنی.منی که دارم این وبلاگ رو مینویسم شاید با این حرفایی که از زن و انسانها نوشتم منفور و احمق به نظر بیام.یا در فکر بچه های دانشگاه به یه دختربازی که از خیر یه دختر نمیگذره باشم(که هستم) چون با دخترا رابطه دوستانه یا اجتماعی دارم.پس ما آدما چقدر ظاهر بین هستیم.من از پیچیده حرف زدن و قلمبه سلمبه حرف زدن هم زیاد به وجد نمیام.واسم حرف مردم مهم نیست.یه زمانی خودمو میخوردم که چرا این اتفاق باعث شد راجع بم اینجوری فکر کنن. ولی با تمرین تونستم این عادتو از خودم دور کنن.اصلا دنیا بگه من بی شعورم.بگه.

چندی پیش دختر خانمی به من پیام خصوصی داده بود که چرا وبلاگت نصفش قشنگه نصفش نه، در ادامه هم بعنوان وبلاگهای نمونه عاشقانه و خاطرات نثر گونه از لیست پیوندهای وبلاگم مثلهایی زده بود. منم در جواب خانم گفتم قشنگ حرف زدن دلیل بر درست حرف زدن نیست.اون وبلاگ موضوعش با این فرق میکنه من نه خاطره مینویسم و نه عاشقم که بیام شعر بنویسم.با بیان خیلی ساده خواستم راجع به هر چی یه دفترچه یادداشت باز کنم.دوست نداری نخون.

آدما همیشه فکر میکنن یه نفر رو سریع میشناسن مخصوصا دختر خانمها زیاد میگن از همون اول شناختمت.شناخت یه انسان هیچ وقت دقیق نمیتونه باشه چون آدم شخصیت ثابتی نداره مدام در حال تغییره.من خودم به وضوح تغییرات خودم و تک تک دوستامو دارم حس میکنم و می بینم حتی نمی دونم خودم تا ابد چه حوری می مونم.

اکثریت قریب به اتفاق ما تضادهای فکری مونو با مسائل عاطفی و روابط اجتماعی مون قاطی میکنیم. خیلی از دوستی هام اینطوری کمرنگ شده حتی در دنیای موسیقی هم دوستام تفاوت سلیقه شونو وارد دوستی مون کردن.دوران دبیرستان با یکی از دوستای داداش بزرگم آشنا شدم و رابطمون کم کم زیاد شد تا جایی که دوست من هم به حساب میومد.یه مهندس برق که دنیای فلسفه و روانشناسی رو آگاه بود.آنچنان بیان و فهم غنی داشت که حرفاش واسم نصیحت نبود و زورم نمیومد.اخه در سنین بلوغ هر پندواندرزی رو سخت رد میکنیم.همنشینی با اون منو با نیچه و ویل دورانت آشنا کرد تا جایی که سالهایی که باید واسه کنکور درس میخوندم ،فلسفه خوندم.حتی از کتابخونه کتاب فلسفه و تا حدودی روانشناسی میدزدیدم.البته بعدها بردم پس دادم.اونجا بود که خط فکری من در زمینه زن که پس از فوت مادرم  شروع شده بود شعله کشید.مدتی بعد یه مقاله نوشتم و فرستادم مجله فلسفه و ادبیات. یکی از ویراستارای مجله که نوشته ها برای چاپ باید از زیر دستشون رد میشد.توی تماس الکترونیکی که با هم داشتیم گفت مقالت جالبه ولی نمیشه چاپ کرد چون محتواش خارج از آئین نامه ماست و گفت نوشته هات خوبه سرشار از غمیه که بدنبالش نفرت وجود داره.فقط نذار بر افکارت سلطه پیدا کنه.خلاصه اینکه گاهی اوقات همین آدمای خل و دیوانه و نفهمی مثل من هم جای شگفتی دارن.الان ۲ سال و ۱ ماه کامل که از دنیای شعر و فلسفه و کتاب فاصله گرفتم و غرق دنیای موسیقی شدم.چون آنچنان اون نفرت وجودمو گرفته که تنها عشق و ایمان از دست رفتم ، می تونه دوباره ازم دورش کنه. 

در آخر

ما سبکساریم از لغزیدن ما چاره نیست                  عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند.


 

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت


بابا دیگه دل و دماغی نمونده که بخوام بکشم بالا یا  پایین! از دکتر انوشه بگمو و این مسائلی که دوس دارم بهتر بشناسمشون.مثلا خیرسرمون این ترم گفتم همچی درس بخونم که همه انگشت به.... به .... دهن ! بمونن.حالا امتحانا شروع شده و از ۲۰ واحد فقط ۳ واحد رو در طول ترم خوندم ! آره به قول جماعت دانشجو، من ...دم. جالبتر اینکه ۹ واحد یه روز امتحان دارم، ۶واحد یه روز دیگه. فرجه مرجه که زهر مارمون شد. مابقی هم که کوفت میشه. حالا خدائیش چرا من ( و همزادهایی مثه شما) اینقدر بی عرضگی یا صمیمانه تر بگم ، اینقدر گشاد بازی میکنیمو درس نمی خونیم تا شب امتحان؟؟ شایدم مزه الافی و بی عار شیرینه!


 

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


ناگفته هایی از زنان و مردان

قبل از هر چیز یه سوال که هر از چندگاهی به ذهنم میرسه رو بگم.

مگه نمی گن این زن مال منه؟ باید هر کاری که میکنه من شوهرش راضی باشم ؟! مگه نمی گن همه چیز زن واسه شوهرشه حتی رقصیدن زن واسه شوهرش ثواب داره! مگه نباید آرایش زن واسه شوهرش باشه؟ پس چرا این زن یا این دختر توی خونه شوهرش آرایش نمی کنه ولی همین که می خواد بره بیرون نیم ساعت جلوی آینه با خودش ور میره ولی وقتی میاد خونه صورتشو میشوره یا بوی عرقش اذیت میکنه؟ اگه واسه شوهرته پس چرا وقتی میری توی دید ۱۰۰۰ نفر شیک میکنی؟؟!!!!

(البته من موافق رسیدن به خود و مرتب بودنم وقتی توی جمع و اجتماعی شرکت می کنیم ولی نه به این شیوه) حالا ممکنه بعضی از خواننده ها بگن به تو چه ، یا تو که خبر نداری جریان از چه قراره؟ که تا به حالم گفتن بهم.ولی در جواب به این منتقدین محترم و گرامی این حدیث محکم و قوی امام علی رو می نویسم:

جهاد زن، آراستگی و زیبایی برای همسرش هست.

 خوب حالا میریم سراغ برخی از یافته های دکتر انوشه که توی دو سه تا پست قبل تر هم ازش یاد شده بود.

یکی از اعتقاداتم اینه که دختر کمتر گوش شنوا داره.واسم ثابت هم شده .به دوست دخترام اول دوستی یه راهنمایی هایی در رابطه با روابط دختر پسر میکردم که اگه هر پسری میشنید میگفت خره ،اینجوری که میپرونیش! ولی بعد از حداکثر یه ماه به هر کاری که دلم می خواست راضی می شدن.همیشه اعتقاد دارم که دختر تابع و مجذوب زبان چرب و گرمه.حتی خودمم امتحان کردم ،که با قشنگ حرف زدن میشه دختر رو جذب کرد و البته دختر هم با ناز و عشوه چشم پسر رو کور میکنه. زن بنده ستایش است و برده احساس .و می دونیم برعکس اینکه دخترا میگن دیگه با کسی دوست نمی شم و تو آخریشی برای جبران شکست عشقی و فرار از افسردگی حاصله دست به تجربه جدیدی میزنن.

حالا به برخی از نظرات دکتر انوشه نگاه می کنیم:

  • دختر با گوش عاشق میشه و پسر با چشم.
  • دختر در شکست عاطفی افسرده میشه و پسر آرام.
  • ۹/۱ درصد افزایش انرژی در پسران و ۳/۱ درصر افزایش انرژی در دختران هنگام عاشقی.
  • زن در چرانی مهربان و در پیری خودخواه.مرد تا حدی برعکس.
  • مرد در تقلب توانایی داره و زن در تقلید. (میگن سخت ترین چیز واسه زن در یک میهمانی اینه که لباس یه نفر دیگه عین لباس خودش باشه)
  • مرد خواهان برتری و زن خواهان برابری.

و امابرخی از نکته هایی که خودم خیلی بهش اعتقاد دارم:

  • عشق تمام زندگی زنه ولی نیمی از زندگی مرده.
  • مرد به احتیاجات توجه بیشتری داره و زن به احساسات.(یکی از رفقای الواتمون می گفت اگه بتونی دختری رو خوب ارضا کنی تا ابد اون مال خودت کردی)
  • مرد به باید و نبایدها توجه بیشتری داره و زن به بود و نبودها.( ریشه چشم به هم چشمی)
  • خانم ها در گذشته سیر می کنن و آقایون در آینده.(به همین دلیل نمی تونم عشق یه دختر رو واقعی و تماما مال خودم بدونم.)
  • الویت برای مردان:عشق،پول،سلامتی (در جوانی) سلامتی،پول،عشق (در پیری)
  • اولویت برای خانمها:عشق،سلامتی،پول (درهر دو دوره) البته چیزی که ما داریم می بینیم واسه بیشتر دخترای امروزی پول یا در جوار عشقه یا بعد از اون)

دکتر انوشه یه نکته جالب رو اشاره میکنه و اون اینکه:آنچه در مسیر وصال است جالبه، نه نقطه وصل. به همین خاطر اکثریت دخترا ازرفتار پسرا بعد از ازدواج شاکین،میگن عوض شدی! و اکثر پسرا هم میبینن که اشتباه کردن و جوونی.به همین خاطر دکتر انوشه راه حلی واسه جلوگیری از تکراری شدن یا افزایش زمان سیکل محبت و علاقه داده و میگه: دختر باید ذره ذره توی دهن پسر بذاره.چون عیب بزرگ اغلب دخترت اینه که در دوران نامزدی (همون دوست دختر پسری امروزی) بطور کامل خودشون ناز و عشوه هاشوند در اختیار پسر قرار میدن.

یه مطلبی که همیشه به تمام دخترایی که دور و برم بودن گفتم:پسری که میاد و باهات دوست میشه اغلب با احترام میاد جلو نه با شیو های نوین الواتی! و وقتی گفت دویت دارم دلیل بر خواستن نیست و اگه گفت عشق منی و می خوامت پس حتما یه حرکتی میکنی چون در هر انسانی ترس از دست دادن هست.پس مراقب باش گه گول حرفاشو نخوری و هر وقت تو روبه خانوادش نشون داد ویا خانوادشو فرستاد جلو دیگه ترسی ناشته باش. ولی به خدا همشون این حرفا رو از اون گوش می دن بیرون چرا؟ چون زن به احساسات توجه داره نه به احتیاجات.خلاصه اینکه نفس رابطه دختر و پسر زمانی درسته که در میدان آگاهی والدین باشه. ما دو نوع آدم داریم: آدمی که راه رو عوضی میره و آدمی که عوضی راه میره.و تشخیص این دو گروه از هم ضاهرا سخته ولی اگه ذره ای تربیت صحیح و آشنایی با اصول دینی داشته باشیمک راحت تشخیص داده میشه .ولی متاسفانه در عصر حاضر شعور ،دانایی، آگاهی و روشن فکری خلاصه شده توی آزادی و توشه های کاملا نامحسوس سرایت کرده از تفکر غرب.قبلا توی همین وبلاگ گفتم متمدن بودن و بزرگ منش بودن و خلاصه ادم فهمیده تر بودن نسبت به بقیه اینه که بتونیم قشنگ حرف بزنیم و کلمات قلمبه سلمبه بگیمو کتابای بزرگتر مزرگ برداریمه ،این حرف شهید مطهری  راجع به غرب گرایان و مبتلایان به توشه های نامحسوس سراست کرده از تفکر غرب رو بارها بخونید: اگر برهنگی تمدن است پس حیوانات از ما متمدن تر اند.

 

 

این بحث ادامه داره

 


 

نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه 3 دی1387 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت


سر زدن به آرشیو وبلاگ مثه نگاه کردن به آلبوم عکس قدیمیه

توی یه وبلاگ خوندمش.جالبه ،نوشته بود از کجا به کجا رسیدیم! خواستم واسه خالی کردن کیسه سنگین افکارم از سطل زباله (سرم) یه باجه پیدا کنم.بن کتاب هم نمی دادن.ولی باجش باکلاس بود مثه یه دفتر یادداشت شد. تونستم زباله هایی رو که نمی تونم ازشون دل بکنم و واسشو احترام قائلم از این جهت که کاملا درست نیست ولی اشتباه هم نیست،تحویل بدم و خودمو راحت کنم یا به قول مولانا " کی شود این روان من ساکن".

ولی آروم نشدم اما بهتر شدم.خلاصه این وبلاگ از اینجا جون گرفت و به یاد یه دوست.اما دوستان دیگری به باد انتقاد گرفتن و گاهی از نویسندش متنفر شدن.عادتی که اکثر آدما دارن، تنفر از کسی که عامل چیزیه.آخه چرا؟! نمی گم من از کسی متنفر نیستم.هستم ولی به خاطر سرشت پست و شیطانیشونه اونم یکی دو نفرن.حتی از دختری که زندگی و درسم رو آلوده و خراب کرد و باعث شد تمام نوشته های این وبلاگ توی ذهنم و فکرم متولد شن هم متنفر نیستم،فقط وقتی یادش میفتم دلم میخواد دنیا رو توی دستم له کنم.دلم میخواد اون دختر ذلیل شه ولی اگه به من برگرده ازش رو برنمی گردونم سمتشم نمی رم.

خلاصه اینکه نوشته های وبلاگ حکم بر قضاوت راجع به من نیست. و من از کجا به کجا رسیدم .حتما اولای وبلاگم همون آرشیوای قدیمی رو ببینید تا ار کجا به کجا رسیدمو مطمئن شید.

       ------------------------------------------------------------------------------------------------

انیشتین میگه :" دو چیز انتها ندارد: حماقت انسانها، کهکشانها.البته در مورد کهکشانها مطمئن نیستم.

یه جا هم گفته بودن دنیا از دو چیز پر است: هیدروژن و احمق.اگه اینجوره پس همه ما یه بخشمون احمقه!

بارها شد که خواستم با فراموش کردن هر چی پشت سر گذاشته بودم فقط به جلوم نگاه کنم. ولی حماقت های بی انتهای ما آدما( خودم) اینقدر مضحک و نابخشودنی بود که نمی شد فراموش کنم. فروغ فرخزاد میگه: " وفاداری به گذشته خود تضمینی برای حفظ آینده است" . حالا  باور میکنید که بازی با کلمات هم وجود داره ؟ این جمله زیبا که منو داره از بین میبره ! این که همیشه و همه جا صادق نیست! پس تمام گفته های بزرگان عاری از نقص نیست چه برسه به آدم فوق العاده معمولی مثه من. پس همیشه و همه جا استثنا وجود داره.گفتن پیامبران معصومن ولی اونا هم استثنا نبودم و برای اثبات این حرف و خیلی مسائل دیگه ،خدا یه لحظه اونا به اراده خودشون گذاشت که قصه هاشو شنیدین. هر کلام من، یه حالت خاصی از افراد خاصی رو بیان میکنه.لطفا نوشته هامو با این ایرادی که گفتم بخونید.

فقط از خدا یه سوال دارم: تمام حماقتای بزرگ زندگی در کودکی و بدو نوجوانی بود.منی که نادان بودم میگفتن بچه ای قلبت پاکه چرا در کودکی خودمو مالامال از سیاهی دیدم که فکر به همین سوال تا به امروز از رسیدن به دلخواهم منعم کرد. چرا ؟ چرا من یه بچه که شعور ندارم و از اراده انسان در طول اراده خدا هیچی حالیم نیست به خودم واگذار شدم؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت